تبليغاتX
شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

وبلاگی پر از داستانهای آموزنده و جمله های زیبا و کتابهای خواندنی

‌‌كوهنورد

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌اي بلندي صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
 

ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:5  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

هر روز مثبت فکر کنیم

افکار انتخابی و باورهایت آینده تو را ایجار می کند . این افکار ، تجارب فردا ، هفته بعد ، و سال دیگر را شکل می دهد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:3  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

نواختن يک ساز را ياد بگير
در حمام آواز بخوان
از نقره مرغوب استفاده کن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:2  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

عمل

همان طور که تیرها راههای بسیاری را طی میکنند تا به هدف برسند...هزاران عمل در حال انجام هم ممکن هست به یک هدف منتهی شوند.

"شکسپیر.هنری پنجم.پرده ی اول.صحنه ی دوم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:1  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ثبات کار

- موفقيت و شکست معمولا نتيجه يک اتفاق واحد نيتستند. شکست، حاصل مسامحه در اجراي تصميم است، اين تصميم مي تواند تلفن زدن به يک دوست... يک مايل بيشتر پياده روي... يا بيان جمله «دوستت دارم» باشد. همان گونه که شکست، از عمل نکردن به چنين تصميمات کوچکي ناشي مي شود. موفقيت، نتيجه ابتکار عمل و پيگيري آن... ثبات قدم، يا بيان شيواي عشق عميق تان است.
امروز چه اقدام ساده اي مي توانيد انجام دهيد تا در مسير زندگي موفق، گام برداريد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

 درست کردن غذا را خوب ياد بگير
 در هر بهار گلي بکار
 يک سيستم صوتي عالي براي خودت دست و پا کن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:47  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

28- بعضي اوقات به ديگران ياد بده
29- بعضي اوقات از ديگران ياد بگير
30- هرگز خانه بدون باغچه نخر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:46  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

 هر وقت احساس کردي استحقاقش را داري، درخواست ارتقا کن
 در مبارزه، ضربه اول را بزن، محکم هم بزن
 قرض هايت را زودتر پس بده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:46  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

واسه خودت زندگی کن

از ملامت خود و ديگران دست بردار ، همه بايد با درايت ، فهم ، و آگاهي نهايت سعي و تلاش خود را بکنيم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:45  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ترس

ترس، خواه ارادي و خواه غيرارادي، سدي بزرگ در مقابلتان ايجاد خواهد کرد و بيش از هر عاملي شما را از خلق آنچه مي توانيد پديد آوريد محروم مي کند، و اجازه نمي دهد که از ظرفيت کامل نيروي خود استفاده ببريد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:44  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اراده

در کتاب مقدس آمده است:
با ذره اي ايمن، حتي به کوچکي تخم گياه خردل، مي توانيد کوهي را از جا بکنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:43  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مصيبت

بگذار تو را در آغوش گيرم، براي انسان هاي عاقل مي توان گفت که، مصيبتي نا خوشايند ، دوره آموزشي هوشمندانه اي است.
"هنري ششم شکسپیر، بخش سوم، پرده سوم، صحنه اول."
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:43  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اعتماد به نفس

 انديشيدن، سخن گفتن، عمل کردن و راه رفتن مثل فردي مسئول، در وجود شما، احساس آرامش و اعتماد به نفس مي آفريند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:42  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

همین امروز

- در وجور هر يک از ما، استعدادهاي ذاتي به وديعه گذاشته شده است که ما را در دستيابي به تمام رؤياهايمان و حتي فراتر از آن قادر مي سازد. تنها با يک تصميم، درها گشوده مي  شوند و براي ما شادي يا غم، رفاه يا فقر، معاشرت يا انزوا و طول عمر يا مرگ زود هنگام را به ارمغان مي آورند.
از شما مي خواهم تا تصميمي بگيريد که بلافاصله زندگي تان را تغيير دهد يا موجب بهبود کيفيت آن شود. آنچه که به بعدها موکول کرده ايد به انجام برسانيد... مهارت هاي تازه اي را فراگيريد... به گونه اي متفاوت، يه مردم احترام بگذاريد و نسبت به آنان ابراز همدردي کنيد... با کساني که سال هاست سراغي از آنان نگرفته ايد تماس بگيرد. اين را بدانيد که «همه» تصميمات ما، پيامدهايي به همراه دارند. حتي تصميم نگرفتن هم، خود يک تصميم شمرده مي شود.
در گذشته چه تصميماتي ( خواه به آنها عمل کرده باشيد، خواه عمل نکرده باشيد ) گرفته ايد که در زندگي امروز شما تاثير بسزايي داشته است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:38  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تصمیمات

 آنچه جسته و گريخته اينجا و آنجا انجام مي دهيم، اهميت ندارد بلکه اعمال مصرانه ما از اهميت برخوردار است. به راستي منشاء همه اعمال چيست؟ چه عاملي نهايتاً هويت و مقصد ما را در زندگي تعيين مي کند؟ پاسخ،«تصميمات» ماست. در لحظات تصميم گيري است که سرنوشت ما شکل مي گيرد. من بر اين باورم که بيش از هر عامل ديگر اين تصميمات ما است که سرنوشتمان را تعيين مي کنيد، نه شرايط زندگي مان.در حقیقت ما بر سرنوشت خود حاکم هستیم نه سرنوشت بر ما.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:37  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

 سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار.
 به پيشخدمتي که برايت صبحانه مي آورد، بيشتر انعام بده.
 يا صميميت دست بده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:35  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

هر روز به سه نفر اظهار ادب کن.
در خانه يک حيوان نگه دار.
حداقل سالي يکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:34  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

شکست هم خوبه

فراموش نکنيد  که در دل هر شکست، نطفه يک منفعت پنهان است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:33  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

راز عشق

راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد . کم کم ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:29  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

سرعت در تصمیم گیری

همواره ثابت شده است که افراد موفق در تصميم گيري سرعت عمل دارند، اما در حفظ موقعيت مناسب، به کندي عمل مي کنند. بر عکس، افراد ناموفق معمولا به کندي تصميم مي گيرند و بارها تصميم خود را تغيير مي دهند. به محض اين که تصميم درستي گرفتيد، دو دستي به آن بچسبيد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:29  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

راز خوشبختی

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه A«راز خوشبختيA» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»
 

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:26  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

چهره ی خوب و چهره ی بد

 "لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.

 سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

 گدارا که نمی دانست چه خبراست به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.

 وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش ریش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :

"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"

 داوینچی شگفت زده پرسید :

 کجا ؟!

 جوان ژنده پوش گفت :

 "سه سال پیش ، قبل ازینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !!!!]


برگفته از کتاب:"شیطان و دوشیزه پریم" از "پائولو کوئیلو" ی برزیلی.

کتابش تو اینترنت نیست وگرنه واستون میذاشتم.حتما بخرید و بخونید.من خوندم موضوع جالبی داره.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:39  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

فکر کردن

یکی از بهترین راههای خودشناسی و تکامل فکر کردن هست.اولین سوالی که پیش میاد این هست که به چی فکر کنیم؟به هر چیزی که دم دستتون میاد.اول میتونید از روزمره ی خودتون شروع کنید.شب فکر کنید به این که اون روز چیکارا کردید.کدوم از کاراتون هنجار بوده؟کدوم ناهنجار؟از کدوم راضی هستید؟خلاصه اینکه به هر چیزی میرسید درباره اش فکر کنید.میبینید چیزایی که هر روز براتون تکراری بودن الان جلوه ی خاصی پیدا کردن و به یه دید دیگه بهشون نگاه میکنید.سعی کنید از امروز به دنیا با یه دید دیگه نگاه کنید.بعد از اینکار فکر کردن میشه براتون عادت.سعی کنید خیلی تو انجام کارهاتون دقت کنید.به حرفاتون.این میشه که کم کم شروع میکنید به خودشناسی.خودشناسی خیلی کار سختی هست.من دو سال اینکار رو دارم انجام میدم و به نظر خودم هنوز 4-5 سال دیگه راه دارم.در حین خودشناسی باید خودتون رو عوض کنید.باید اخلاقهای بدتون رو اگه بهش پی بردید عوض کنید و اخلاقهای خوب بیشتری پیدا کنید.همه ی اینا رو میتونید تو یه سال بدست بیارید به شرطی که جرقه ای که در درون شما زده شده خاموش نشه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:4  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تغییر کردن

کتاب خوندن یکی از راههای مهم بالا بردن سطح فکر و درک جهان و تقریبا تو خودشناسی تاثیر داره.هر کتاب حداقل ارزش یه بار خوندن رو داره.وقتی یه کتاب رو میخونید درباره اش فکر کنید.چون کتابهای حرفهایی زدند که ما کم و بیش ازشون خبر داریم ولی با فکر کردن اون موضوع برای ما مسجل میشه و به مفهوم واقعی کتاب میرسیم.

کتاب"چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد؟" اولین کتابی بود که خوندم.یاد میده تغییر کنیم.از ناشناخته ها نترسیم.وقتی کتاب تموم میشه انگار یه آدم فرزانه هستی و دیدت به دنیا عوض شده.برای دانلود کتاب "چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد؟" به ادامه ی مطلب برید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:41  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

هدف

تا حالا شده به این موضوع فکر کنی آیا وقتی پیر میشی از زندگیت راضی بودی؟حسرتی که هیچ فایده ای نداره.

تا حالا شده به خودت یه نگاهی بندازی.چی از زندگی فهمیدی؟چقدر زندگیت هدفمند بوده؟چی از دنیا میخواستی؟چقدر از خودت میدونی؟چقدر خودتو شناختی؟

ما چند بار زندگی میکنیم؟

آیا فردایی وجود داره؟کی میدونه فردا زنده هست؟کی واسه رفتن خودشو آماده کرده؟وقتی داری میری از اینکه از زندگیت لذت نبردی افسوس نمیخوری؟

آیا از تغییر میترسی؟یا وقتشو نداری؟یا بدت میاد؟نمیتونی تغییر رو به عادتها ترجیح بدی؟

با هم کمک میکنیم از زندگی چیزی بفهمیم و امروزمون مثه دیروزمون نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:39  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تولد

شاید راه انداختن یه وبلاگ برای کمک به دیگران یه کار احمقانه ای به نظر برسه.کاربرانی که بیشتر وقتشونو تو وبلاگهای به درد نخور میذارن به این وبلاگ سری نمیزنن ولی من میخوام به هدفم برسم.هدفی که همیشه تو زندگی داشتم.اینکه اگه یه روز به یه درکی ساده ای از زندگی رسیدم به بقیه کمک کنم.از کسانی که خودشونو شناختن و به یه کمال نسبی رسیدن هم طلب یاری میکنم.با تشکر.

امضا:قسمتی از وجود خداوندی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 17:37  توسط قسمتی از روح خداوندی  |