تبليغاتX
شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

وبلاگی پر از داستانهای آموزنده و جمله های زیبا و کتابهای خواندنی

دانشجو

مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود  که ماشين  اسپرت  زيبايي ،  پشت  هاي يک  نمايشگاه  به  سختي را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو مي کرد  که روزي صاحب آن ماشين  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  براي هديه  فارغ  التحصيلي ، آن  ماشين  را برايش بخرد . او مي دانست  که پدر توانايي خريد  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصيلي فرار سيد  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصي اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبي مثل  تو بي نهايت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا  دوست دارم  . سپس يک جعبه  به دست  او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه  را  گشود  و در آن يک انجيل زيبا ,  که روي آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  يافت  .

با عصبانيت  فريادي برسر پدر کشيد  و گفت  :  با تمام  ما و دارايي که داري ،  يک  انجيل  به من ميدهي ؟

کتاب مقدس را روي ميز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده  . يک  روز به  اين  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خيلي پير شده  و بايد  سري به  او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را  نديده  بود . اما قبل از اينکه  اقدامي بکند  ، تلگرامي به  دستش رسيد  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکي از اين  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشيده  است . بنابراين  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به  امور رسيدگي نمايد .

هنگامي که به  خانه پدررسيد  . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسي نمود  و در آنجا ،  همان  انجيل  قديمي را باز يافت  . در حاليکه  اشک  مي ريخت  انجيل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کليد  يک ماشين  را پشت  جلد آن  پيدا کرد . در کنار آن ،  يک برچسب با نام همان نمايشگاه  که ماشين  مورد نظر او را داشت  ، وجود  . روي برچسب تاريخ  روز فارغ التحصيلي اش بود  و روي آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان  و جواب مناجاتهايمان  را از دست داده ايم  فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:54  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

متفاوت بودن

بر خلاف جريان آب حرکت کردن کار هر کسي نيست.ماهي مرده هم ميتواند با جريان آب حرکت کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:53  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تنفر

اگر کسي را دوست نداري سعي نکن از او متنفر شوي بلکه سعي کن او را فراموش کني.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:53  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ترس

در زندگي از تصور مصيبت هاي بيشماري رنج بردم که هرگز اتفاق نيفتادند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:52  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

چطور يک الگوي فرهنگي شکل مي گيرد؟

يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسي گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالاي آن مقداري موز گذاشته شده بود قرار دادند

هربار که ميموني از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون هاي ديگر را با دوش آب سرد خيس کردند.

پس از مدتي، هر ميمون که از نردبان بالا رفت ميمون هاي ديگر ميموني را که از نردبان بالا رفته بود را کتک زدند.

پس از مدتي، هيچ ميموني ديگر جرات اينکه از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه او بسيار عميق بود.

دانشمندان تصميم ميگيرند يکي از ميمون ها را با ميمون جديدي عوض کنند. ميمون تازه اولين کاري که مي کند براي بدست آوردن موز از نردبان بالا مي رود. ولي ميمون ها ديگر او را محکم کتک مي زنند

پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه وارد فرا مي گيرد که نبايستي از نردبام بالا برود، اما هرگز نميداند چرا.

ميمون دوم جايگزين مي شود و همان وضع ادامه مي يابد. ميمون اول هم در کتک زدن ميمون دوم همکاري مي کند. ميمون سوم جايگزين مي شود و همان وضع کتک زدن ادامه ميابد. ميمون چهارم جايگزين مي شود و همچنان کتک زدن هر ميموني که از نردبان بالا مي رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين مي شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامي ميابد.

حالا آنچه مانده ميمون هاي جديدي هستند که حتا هيچکدامشان دوش آب سرد را هرگز تجربه نکرده اند، ولي همچنان هر ميموني که از نردبان بالا مي رود را کتک مي زنند.

اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا آناني را که از نردبان بالا ميروند را کتک مي زنند، مطمئن باشيد جواب مي توانست اين باشد...

”من نميدانم – اين روش کاري است که در اينجا مرسوم است“

آيا اين بنظر شما مانوس و خودماني نيست؟؟

اين دست يافت فراغت را که اين موضوع را با ديگران شريک بشويد از دست ندهيد، زيرا ممکن است آنها هم از خودشان بپرسند چرا ما به آن کار هائي که مي کنيم ادامه مي دهيم، اگر راه ديگري در آن بيرون وجود دارد که عاقلانه تر است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

هیچ چیز آن طور نیست که به نظر می رسد

این داستان را  به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.از اسمش معلومه که خیلی جالب هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ماندگاری

 براي اينکه هيچ وقت فراموش نشوي، سخت دوست بدار، سريع زندگي کن و جوان بمير.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:50  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

راز عشق

عشق مانند عابري است كه گاه خود را به كوري ميزند تا تو از خيابان عبورش دهي بي انكه بداني عبورت داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:50  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

رازها

راز موفقيت را نمي دانم، اما راز شکست سعي در راضي نگه داشتم همگان است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:48  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مشکل

مشکلي که با پول حل شود، مشکل نيست هزينه است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:47  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

نگرانی

چرا ادمها اين قدر نگرانند ؟

ادمها هميشه خدا مشکلاتي دارند و بابت اين مشکلاشون نگران مي شن ! اين مشکل ها رو مي توني حل بکني يا نمي توني؟

اگه مي توني پس چرا نگراني ؟؟

اگه نمي توني.... يا مي توني فراموشش کني يا نمي توني ؟ اگه مي توني پس چرا نگراني؟؟

اگه نمي توني.... دو حالت داره .. يا دست خودته يا دست ديگران...

اگه دست خودته که با نگراني کار پيش  ميره ؟ پاشو... اين تن نازنين  و اين مغز پر از فسفر را به کار بنداز.... پاشو بهانه در نيار ..

اگه دست خودت نبود چي ؟ اگه دست خودت نيست و دست ديگرانه ! نگراني تو دردي رو دوا مي کنه ؟ به صرف نگراني تو  که مسئله حل نمي شه  ! مي شه ؟؟!!.. پس بايد باز دنبال چاره باشي ..

اما گاهي بعضي مشکلات .. نه دست خودته ... نه دست ديگران....

مثل وقتي که مريض مي شي ...

ادمها فقط وقتي مريض مي شن .. شايد نگران شن .. چون دست کيه .. خوب شدنشون...؟؟؟

دست خودشه ؟ دست دکتر ها ... دست ...؟؟؟

اما همين هم دو حالت داره :

اينکه خوب مي شي يا نمي شي !

اگه خوب ميشي .. پس چرا نگراني ؟؟

اما اگه خوب نمي شي .... يا مي ميري  يا نمي ميري !  اگه نمي ميري .. پس  چرا نگراني ؟؟  يادت باشه که يادم مونده زندگي از هر چيز ديگر بهتر است! يادم مونده وقتي يادم رفت زنده ام  به چشمان حيواني که به قتلگاه مي رود زل بزنم  تا معنا بودن را بفهمم!

اما اگه نمي ميري ... دو حالت داره ...

اگه مي ري بهشت .. پس چرا نگراني ؟؟

اگه مي ري جهنم  خب توبه کن و به خدا توکل کن انشا ءالله ميري بهشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:46  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

فانوس

دو کشتي جنگي ماموريت يافته بودند،براي آموزش نظامي به مدت چند روز در هوايي طوفاني مانور بدهند.من در کشتي فرماندهي خدمت ميکردم و با نزديک شدن شب در پل فرماندهي _که همان عرشه کشتي است_نگهباني ميدادم.هواي مه آلود سبب شده بود که ديد کمي داشته باشيم.در نتيجه ناخدا نيز در پل فرماندهي ايستاده بود تا همه ي فعاليتها را زير نظر داشته باشد.
پاسي از شب نگذشته بود که ديده بان روي پل فرماندهي گزارش داد:((نوري در سمت راست جلوي کشتي به چشم ميخورد.))
ناخدا فرياد زد:((آيا نور ثابت است يا به طرف عقب حرکت ميکند؟))
ديده بان جواب داد:((ثابت است.))به اين مفهوم بود که در مسيري هستيم که به هم برخورد ميکنيم.
ناخدا به مامور ارسال علائم گفت:((به آن کشتي علامت بده که رو در وري هم هستيم.توصيه ميکنم 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
جواب علامت اين بود که:((شما بايد 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
ناخدا گفت:((علامت بده که من ناخدا هستم و آنها بايد 20 درجه تغيير مسير بدهند.))
پاسخ آمد:((من مهناوي دوم هستم و بهتر است شما 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
در اين هنگام که ناخدا به خشم آمده بود،تفي به زمين انداخت و گفت:((علامت بده که از يک کشتي جنگي علامت فرستاده مي شود.20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
پاسخ آمد:((من فانوس دريايي هستم))
((و ما تغيير مسير داديم.))
اصول مانند فانوس دريايي اند.تکان نميخورند.نميتوانيم آنها را بشکنيم.با کوشش براي شکستن آنها،خود را ميشکنيم.اما ميتوانيم آنها رو بياموزيم،به کار بنديم و بابت آنها شکرگزار باشيم.
برگرفته از کتاب "هفت عادت مردمان موثر" اثر "استفان کاوي"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:45  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

جادوگر

يک جادوگر قدرتمند که ميخواست سراسر قلمرو پادشاهي را نابود کند.روزي معجوني جادويي ساخت و آن را در چاهي ريخت که همه ساکنان شهر از آن مينوشيدند.هر کس از آب آن چاه مينوشيد،ديوانه ميشد.صبح روز بعد،همه مردم از آب آن چاه نوشيدند و ديوانه شدند.غير خود شاه و افراد خانواده اش که چاه مخصوصي داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن را مسموم کند.شاه نگران شد و کوشيد با صدور سلسله فراميني براي حفظ امنيت ملي و سلامتي عمومي،مردم را تحت اختيار خود در بياورد،ولي چون پليسها و کارآگاهان هم از آب مسموم خورده بودند،تصور ميکردند فرامين پادشاه احمقانه هست،و بنابراين توجهي به آنها نميکردند.ساکنان سرزمين با شنيدن فرامين مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و دستورات نامعقول صادر ميکند.به طرف قصر رفتند و با شعارهايي تند،خواستار کناره گيري او شدند.پادشاه نااميدانه تصميم گرفت از مقامش استعفا بدهد،ولي همسرش مانع شد و گفت:بيا برويم از همان چاه عمومي آب بنوشيم.بعد ما هم مثل آنها ميشويم.و همين کار را کردند.پادشاه و ملکه از چاه ديوانگي آب نوشيدند و بي درنگ شروع کردند به هذيان گفتن.مردم نيز بلافاصله توبه کردند،اگر شاه اين اندازه خردمندانه سخن ميگفت،چرا نبايد بر کشور حکومت کند؟مردم کشور در صلح و صفا به زندگي ادامه دادند.هر چند رفتار ساکنانش بسيار متفاوت با کشورهاي همسايه بود ولي پادشاه توانست تا آخرين روزهاي حيات،بر تخت بنشيند.
برگفته از کتاب "ورونيکا تصميم دارد بميرد" از "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:44  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

انسان

دو چيز است که کران ندارد:کهکشانها و حماقت انسانها.البته در مورد کهکشان ها مطمئن نيستم.(آلبرت انيشتين)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:43  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

شانس

قانون احتمالات را فراموش نکنيد،بالاخره کسي پيدا مي شود که پاسخ "آري"دهد.آنتوني رابينز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:43  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

صبر

تاریکترین زمان آسمان پیش از طلوع خورشید است"ضرب المثل اسپانیایی"

پس همیشه تا آخر صبر کنیم شاید گشایش در آخرین لحظات و با صبر پدید می آید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:14  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:11  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم

من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم

بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.

مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ? ستاره است.

مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.

مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.

مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...

اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما.

من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:10  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

آدم باش

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار - "گاندي "
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:9  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

موفقیت

موفقيت ، يك درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ريختن - توماس اديسون
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:8  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

نقاط ضعف یا قوت؟

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:8  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

با چشم باز

هر چه قدر هم در تير اندازي مهارت داشته باشيم با چشم بسته نميتوانيم به سيبل شليک کنيم.پس هنگام انتخاب هدف چشمانمان را نبنديم.

پائولو کوئیلو.کتاب شیطان و دوشیزه پریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:6  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

درس گرفتن

وقتي آن همه اشتباهات جديد وجود دارد که مي توان مرتکب شد چرا بايد همان قديميها را تکرار کنيم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:3  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

هميشه شعرهايي زمزمه کن که براي ديگران آشنا نيست
به خودت فشار بيار که شعر بگي
با عشق کارهات رو انجام بده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:1  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تکامل

در يکي از جزاير اندونزي،دانشمندي که روي ميمونها تحقيق ميکرد،توانست به ميموني ياد بدهد که پيش از خوردن موز،آن را در آب رودخانه بشويد.ميوه زماني که از گل و لاي پاک شود،طعم بهتري دارد.دانشمند که اين کار را تنها براي نوشتن مقاله اي درباره ي کالبد آموزش پذير ميمونها انجام ميداد ولي تصور عواقب آن را نکرد.زماني که مشاهده کرد ساير ميمونهاي جزيره هم همينکار را ميکنند،شگفت زده شد.تا اينکه در روزي زيبا،زماني که تعداد معيني از ميمونها ياد گرفتند موزهايشان را بشويند،ميمونهاي ساير جزاير هم همين کار را تقليد کردند.شگفت آور بود،چون ميمونهاي جزاير ديگر،هيچ رابطه اي با ميمونهاي جزيره اي نداشتند که او در آن آزمايش ميکرد.
در اين مورد تحقيقات علمي زيادي شده است.توجيه اين امر اين است که وقتي تعداد معيني از افرار تکامل ميابند،همه نوع بشر تکامل خواهد يافت.نميدانيم چند نفر لازم است،ولي واقعيت دارد.
برگرفته از کتاب "در کنار رود پيدرا نشستم و گريستم" از "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:1  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اراده

انسان،خودت به ياريه خودت برخيز."بتهوون"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:59  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

گرگ بودن

آنکه ديگران را ابزار پرش خود قرار دهد تنها خواهد ماند."ارد بزرگ"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:57  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

زندگی

کسی که از مرگ میترسد از زندگی هم میترسد. " ولتر "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:56  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

امید

اگر نا اميد باشيد ، فقط هدف را باخته ايد ، اما آدم مردد هم هدف را مي بازد و هم زمان را... "
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:53  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

قضاوت

این مطلب رو تقدیم میکنم به یکی از بهترین دوستام که دلشو با قضاوت سریع خودم شکوندم.خودش میدونه با کی هستم.من با قضاوتم اونو ناراحت کردم.اون الان من رو بخشیده چون دلش دنیایی نیست بلکه دریایی هست.ولی یه بار دیگه ازش معذرت میخوام.بچه ها زود قضاوت نکنید.بدست آوردن دلی که شکسته خیلی سخته.این مطلب رو واسه آدم بزرگهایی میذارم که دل بچه هارو میشکونند.

فکر کنيد
به دو سوال زير پاسخ دهيد :
1-- اگر شما زن حامله اى را بشناسيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟
اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند ؟؟

بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم .
2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟
الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد .
ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .
ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست .
شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟

لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

تصمیم گرفتید؟ فکر میکنید جواب را میدانید؟

و اما پاسخ پرسش ها :
1 -- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است .
2 -- كانديداى دومى وينستون چرچيل است .
و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !!
و اما پاسخ به پرسش نخست :
اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:40  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

عشق

ميلتون گفته : درون هر کس بهشت و جهنمي وجود دارد . براي انتخاب بهشت : افسوس و تقصير را رها کن . يادت باشه که از طريق عشق و محبت ، خداوند درد و رنجت را تسکين مي دهد و تو را مقاوم مي کند .
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:23  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

کتاب هاي خوب را بخر، حتي اگر نخواني
خود را و ديگران را ببخش
سه لطيفه مؤدبانه ياد بگير
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:21  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

جایی در بهشت

این داستان یکی از نوشته های نویسنده ی معروف برزیلی یعنی پائولو کوئیلو هست.اسم داستان هست "جایی در بهشت".بخونید و چگونگی تحقق معجزه ی خدا رو ببینید.

چون داستان طولانی بود اونو تو ادامه ی مطلب میذارم.بخونید.فکر کنید.یاد بگیرید.اگر وقت کردید محبت کنید و نظر بدید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:19  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

شناختن دیگران

براي نفوذ بر ديگران و توليد ميل در آنها براي انجام کاري خاص، به دقت به آنان چشم بدوزيد و در حالات، رفتار و سخنانش، دقت کنيد تا متوجه شويد که بر کدام عملکردشان مي تواند حش مهم و بزرگ بودن را در آنها زنده کنيد.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:15  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تجربه

از ديگران استفاده کنيد، آنقدر زنده نيستيد که بتوانيد همه چيز را تجربه کنيد.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:14  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

کتاب شازده کوچولو

کتاب شازده کوچولو يکي از شاهکارهاي ادبي جهان هست.کتابي که نويسنده اش به قول خودش به بزرگترها تقديم کرده در صورتي که بايد به بچه ها تقديم ميکرد.اين کتاب از چيزايي ميگه که يه روز ميدونستيم و حالا فراموش کرديم.از چيزايي که انسانهاي فرزانه بهش ميرسن.از چيزايي که آدمهاي به تکامل رسيده ميفهمن.اين کتاب رو ساده نگيريد.به قول پائولو کوئيلو بالاترين مرحله ي کمال بشري "سادگي" هست و یا در انجیل آمده است که ملکوت خداوند از آن کودکان است.اگه بتونيم معني چيزاي ساده رو بفهميم فرزانه هستيم.بعد از کتاب "چه کسي پنير مرا برداشت" اين دومين کتابي بود که من خوندم.از همون اول غرق در کتاب ميشيد.کتاب جالبي هست.کاش هيچ موقع تموم نميشد.براي دانلود کتاب به ادامه ي مطلب بريد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:13  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

‌‌سرباز روس

تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين

دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.

ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .

دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنت ؟» ـ «بله »
 

بعد از زن مي پرسد : « شوهرت ؟ » ـ «بله »

سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .

سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.

ماكس فريش

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:10  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

قسمتی از وجود خداوندی

براي موفقيت در کسب و کار و شفل ات از گفتن : " نمي تونم اينو انجام بدم." دست بکش . تو مي تواني.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:9  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

 کفش هاي واکس خورده به پا کن
از نخ دندان استفاده کن
 بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:7  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اراده

 همه ما درباره افرادي که فراتز از شرايط و محدوديت هايشان عمل کردند تا به نمونه هايي از نيروي نا محدود روح انساني مبدل شوند، شنيده ايم.
با داشتن شجاعت و آگاهي از اين که مي توانيم بر هر آنچه که در زندگي مان روي مي دهد تسلط داشته باشيم، من و شما نيز قادر خواهيم بود تا زندگي مان را به يکي از همين الهامات افسانه اي تبديل کنيم. اگر چه هميشه قادر نيستيم تا بر اتفاقات زندگي مان مسلط شويم، اما همواره مي توانيم اقداماتي را که در «واکنش» به آنها انجام مي دهيم، تحت فرمان خويش در آوريم.
اگر مسئله اي وجود دارد که نسبت به آن احساس خوشايندي نداريد –مثلا موضوعاتي پيرامون روابط، تندرستي يا شغلتان –هم اينک تصميم بگيريد که ان را به فوريت تغيير دهيد.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:6  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مشکلات

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
  روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو ان ت خاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:5  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

اول سلام بده
کم تر از درآمدت خرج کن
 اتومبيل هاي ارزان قيمت سوار شو، اما بهترين خانه اي را که در توان داري بخر
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:3  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مردان بزرگ

انسانهای کوچک آرزو دارند انسانهای بزرگ اراده
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:2  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

انسان بزرگ

مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:59  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

موفقیت

به هم رسیدن شروع است با هم ماندن پیشرفت است با هم كاركردن موفقیت است.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:58  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

كشيش

 بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:56  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

‌‌بهاي يك سنت

پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .

او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

بزرگ بینی

وقتي متوجه شوي که تو هم انساني و گاهي اوقات اشتباه مي کني ، ديگر دچار توهم بزرگ بيني نمي شوي.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:51  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اول فکر بعد عمل

آن چه انجام شده را ديگر نمي توان از عدم انجامش جلوگيري کرد.
"مکبث شکسپیر، پرده پنجم، صحنه اول"
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:50  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

راز عشق

راز عشق در خوش مشربي است. شوخي با ديگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخا ها هم باش. شوخي ناپسند نکن. شوخي بايد از روي حسن نيت شما باشد نه نيشدار.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:47  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

در چشم ديگران نگاه کن.
 از عبارت «متشکرم» به وفور استفاده کن
 از عبارت «خواهش مي کنم» به وفور استفاده کن
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:45  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

‌‌آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
 

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:42  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

انرژی مثبت

از خودت عشق و هماهنگي پخش کن. ذهن و جسمت را در آرامش قرار بده . و سپس بگذار کاينات به بهتربن وجه ممکن دست بکار شود.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:41  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تفاوت

تنها اختلاف قهرمانان با مردم عادي در اين است که قهرمانان در برابر هر تصميم و اقدامي، پنج دقيقه بيش از مردم عادي، استقامت به خرج مي دهند.
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:39  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

درس گرفتن

به جاي اينکه اشتباهاتمان باعث عذابمان شوند، بايد از آنها درس بگيريم؛ در غير اين صورت، چاره اي نداريم جز اين که در آينده آنها را تکرار کنيم. گهگاه که کشتي تان به گل مي نشيند، بدانيد که در زندگي، شکست مفهومي ندارد. تنها اين نتايج عمل است که وجود دارد. اين نصيحت را آويزه گوش کنيد که : موفقيت، نتيجه قضاوت خوب است؛ قضاوت خوب نتيجه تجربه است و تجربه نيز غالبا نتيجه قضاوت بد !
از اشتباهي که در گذشته مرتک شديد، چه درسي گرفته ايد که بتوانيد از آن در بهبود زندگي امروزتان بهره ببريد؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:37  توسط قسمتی از روح خداوندی  |