روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.
روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .
نگاهی به او انداخت.
فقط چند سکه داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که
از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم
و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.
خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد
باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید
این رمز موفقیت است
لبخند بزنید.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از دوستان روانشناسم تعریف میکرد که _بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل اصلی افسردگی افراد میدانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ میدهند.درست در لحظه ی بیدار شدن از خواب است که افسرگی،خود را به شدیدترین شکل آشکار میکنند:هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.
این موضوع،ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا میدارد:بدترین گامها،نخستین آنها است.هنگامی که برای تصمیم گیری مهمی آماده میشویم،تمام نیروهای جهان،برای جلوگیری از پیشروی ما متمرکز میشوند.به این امر عادت کرده ایم.یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است.و چون نمیتوانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم،انرژی مازادمان را متمرکز،و صرف برداشتن نخستین گام کنیم.از آن پس،راه خود به یاری مان خواهد آمد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:32  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي موفقيت يک ويژگي لازم است که همان داشتن هدف است .به بيان ديگرفرد بايد بداند که چه مي خواهد و به شدت خواستار به دست آوردن آن باشد.ناپلئون هيل
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
نيچه فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:23  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بزرگي گفته است: مرا به دنيا کاري نيست ؛ زيرا اگر من بمانم ، او با من نميماند و اگر او بماند ، من با او نمانم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:22  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
گاليله مي گويد :شما نمي توانيد به يک نفر چيزي راکه خودش از قبل نمي داند ياد بدهيد.فقط مي توانيد او را از آنچه مي داند با خبر وآگاه کنيد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:21  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دخترا يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:18  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از مراسم راز آموزی جادوگری،گذاشتن یک نوآموز در کیسه ای عظیم، و آویختنش از یک درخت بود.در تمام طول شب،جادوگران می رقصیدند و کیسه را می چرخاندند.
این سنت به طور ناگهانی و بدون هیچ بنیانی وارد سنت شفاهی شد.به همین دلیل اعتبار آن بسیار مورد تردید است.اچ.مولر،از پژوهشگران جادوگری،به خطر یک توجیه تن در می دهد:هنگامی که آن کیسه می چرخد،نوآموز حس جهت یابی اش را از دست میدهد.سعی می کند داخل کیسه روی پاهایش بایستد،اما کف کیسه قابل انعطاف است.فضای داخلش بزرگ است _اما چون تاریک است؛کوچک به نظر می رسد_ دستهای نوآموز به دیواره های کیسه می رسد.بدین ترتیب،نوآموز درک خود را از زمان و مکان از دست می دهد و برای ادراک نوینی از واقعیت آماده می شود.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" از "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:14  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دشمنت را دوست بدار، زيرا کسى بهتر از او اشتباهات تو را نمى گويد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:12  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
به جاي لعنت فرستادن به تاريکي يک شمع روشن کن.کنفسيوس
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:9  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
فرق بين بد بخت و خوشبخت يک چيز است خوشبخت از ديگران عبرت مي آموزد و بدبخت مايه ي عبرت ديگران مي شود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:2  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به اونشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. درگوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.!!!!
اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه میگفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفاتمناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد میتواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مردرا به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه میكند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پسبگیرید!!
وقتی با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
پائولوكوئلیو
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگر روزي روزگاري، نخواستي يا نتوانستي فرد گنه کاري را ببخشي، بدان که از بزرگي گناه او نيست، بلکه از کوچکي قلب توست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بسياري از عقيده ها همچون شيشه ي پنجره است؛ از پشت آن حقيقت را مي بينيم، اما همان شيشه ما را از آن جدا مي كند.
( بياييد به عقايدمان پايبند باشيم و از آنها کسي يا چيزي نتواند ما را جدا کند)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مهاتما گاندی،تمام عمر جنگید،تا موفق شد هندوستان را از سلطه ی انگلستان آزاد کند.وقتی گفتند که او یکی از بزرگ ترین شخصیت هایی است که تا کنون در تاریخ جهان ظاهر شده،پاسخ داد:
من چیز تازه ای ندارم تا به دنیا بیاموزم.راستی و عدم خشونت به اندازه ی کوهستان قدمت دارند.تنها کاری که من کرده ام،تلاش برای گذاشتن این دو اصل در بلندترین جایگاه خود بوده است.هنگام این تلاش،بسیار اشتباه کردم و از اشتباه های خود بسیار آموختم.
آنان که به این واقعیت های ساده باور دارند،تنها هنگامی می توانند به ترویج آن ها بپردازند که مطابق با آن ها زندگی نمایند.به تمامی اعتقاد دارم که هر زن یا مردی میتواند آن چه را که من انجام دادم،تحقق بخشد،اگر همان تلاش را انجام دهد،و همان امید و ایمان را رشد دهد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:9  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش لحظه اي خوب گوش داد, سپس گفت: پس كوه كجاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است.(چيزهايي را که ما ميبينيم کساني که به ما خورده ميگيرند هيچگاه نميبينند پس نگران نباشيد مشکل از کار ما نيست بلکه مشکل از خودشان است و روزي ميبينند.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:8  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
انسان چيزي به جز گفته هايش نيست."مثل آفريقايي"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:7  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از مراسم راز آموزی جادوگری،گذاشتن یک نوآموز در کیسه ای عظیم، و آویختنش از یک درخت بود.در تمام طول شب،جادوگران می رقصیدند و کیسه را می چرخاندند.
این سنت به طور ناگهانی و بدون هیچ بنیانی وارد سنت شفاهی شد.به همین دلیل اعتبار آن بسیار مورد تردید است.اچ.مولر،از پژوهشگران جادوگری،به خطر یک توجیه تن در می دهد:هنگامی که آن کیسه می چرخد،نوآموز حس جهت یابی اش را از دست میدهد.سعی می کند داخل کیسه روی پاهایش بایستد،اما کف کیسه قابل انعطاف است.فضای داخلش بزرگ است _اما چون تاریک است؛کوچک به نظر می رسد_ دستهای نوآموز به دیواره های کیسه می رسد.بدین ترتیب،نوآموز درک خود را از زمان و مکان از دست می دهد و برای ادراک نوینی از واقعیت آماده می شود.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر انساني به همون اندازه که قادر ميباشد،در مقابل خرد خداوند هيچ است.پس ما هيچي نيستيم.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:3  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این کتاب یکی از کتابهای خوب برای علاقه مندان به فلسفه و کتابهای سنگین هست.امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید و مثه همیشه چیزی یاد بگیرید.برای دانلود به ادامه ی مطلب بروید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:2  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سقراط فیلسوف را،که انقلابی حقیقی در اندیشه ی بشری برانگیخت(و به همین دلیل محکوم به مرگ شد)،همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلی شهر می دیدند.
یک روز،یکی از شاگردانش پرسید:استاد،از شما آموختم که یک حکیم،زندگی ساده دارد.شما حتی یک جفت کفش از خود ندارید.
سقراط پاسخ داد:درست است.
شاگرد ادامه داد:با این حال،هر روز شما را در بازار شهر، و در حال تحسین کالاها می بینم.آیا اجازه می دهید پولی جمع کنیم تا بتوانید چیزی بخرید؟
سقراط پاسخ داد:هر چه را که میخواهم دارم،اما عاشق این هستم که به بازار بروم تا ببینم آیا بدون انبوه این چیزها،هم چنان خشنود خواهم ماند؟
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
قوانين شاد زيستن : 1- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد . 2 - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد. 3 - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد آن را تغيير دهيد. 4 - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري کنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد. 5 - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:58  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ظاهر و باطن شما بايد با هم همساز باشند, هدفهايتان بايد به بلنداي قامتتان و صبر و بردباريتان به وسعت تمام وجودتان باشد. براي اينکه درون و بيرونتان يکسان پرشکوه و متعالي شود بايد براي خود فلسفه زندگي داشته باشي
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:57  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ارزش هر انسان به حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دو مرد کنار دريا قدم ميزدند.يکي از آنها به خاطر مشکلات قلبي اش و توصيه ي پزشک بر اين که صبح ها پياده روي کند،چنين مي کرد.ديگري به اين خاطر آنجا بود که پياده روي يکي از بزرگترين لذتهاي زندگي اش بود.
مردي که مشکل قلبي داشت،ميگفت:کاش اين پياده روي زودتر تمام شود!قدم زدن در کنار دريا خسته کننده است!
ديگري اين تعبير را نمي فهمد؛در جهان او،قدم زن فرح بخش است.
مردي که مشکل قلبي داشت،مي توانست از آنچه در زندگي اش رخ داده بود،بهره ببرد.هر فعاليت حاصل از عشق،انگيزه اي براي لذت و تفريح است.اما نتوانست چنين کند؛پياده روي يک درمان پزشکي بود،نه بيشتر.براي همين،يک ساعت و نيم شادي،به شکنجه و عذاب تبديل ميشود.
برگرفته از کتاب "دومين مکتوب" اثر "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگر خداوند خود را در جايي پنهان كرده باشد . قلب انسان است زيرا آخرين جايي است كه بشر به فكر جستجو در آن مي افتد.(استن ديل)
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:25  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در افسانهاي قرون وسطايي آمده است که در سرزميني که امروز اسمش استرالياست، خانوادهي برکهارد ــ شامل مرد، زن و کودک ــ در مهمانيهاي شب کريسمس با شعرخواني، خواندن چکامههاي قديمي خنياگران و تردستي، سر مردم را گرم ميکردند. البته هيچوقت پولي براي خريدن عيدي نميماند، اما مرد هميشه به پسرش ميگفت:
«ميداني چرا با اين همه بچهاي که توي دنيا هست، کيسهي بابانوئل هيچ وقت خالي نميشود؟ براي اينکه کنار همهي آن اسباببازيها، چيزهاي خيلي مهمي توي کيسهاش دارد که اسمشان هداياي نامرئي است. بابانوئل سعي ميکند در مقدسترين شب مسيحيان، به خانههاي فقرا آرامش و همدلي ببرد. جايي که عشق نباشد، بابانوئل دانهي ايمان را در دل بچهها ميکارد. به جايي که آينده تاريک و غيرمطمئن به نظر ميرسد، اميد ميبرد. ما، فرداي شبي که بابانوئل به ديدنمان ميآيد، شاديم که هنوز زندهايم و ميتوانيم کار کنيم و کار ما، شاد کردن دل مردم است. اين را هيچ وقت فراموش نکن.»
مدتها گذشت و پسرك بزرگ شد. يك روز خانوادگي از جلوي صومعهي نوساز ملك گذشتند.
«پدر، يادت ميآيد سالها پيش داستان بابانوئل و هداياي نامرئياش را برايم گفتي؟ به نظرم يک بار يکي از اين عيديها را گرفتم: آرزوي کشيش شدن به دلم افتاد. اشکالي ندارد اولين قدم را براي رسيدن به اين رؤيايم بردارم؟»
با اينکه خانواده به شدت به حضور پسرشان احتياج داشتند، اما آرزوي او را درک کردند و به آن احترام گذاشتند. در صومعه را زدند و راهبها گرم و با محبت از آنها استقبال کردند و پسرک را به کارآموزي پذيرفتند.
عيد کريسمس رسيد. درست در همان روز، در صومعهي ملک معجزهاي اتفاق افتاد: مريم مقدس، با عيساي کوچک در آغوشش، تصميم گرفت به زمين بيايد و سري به آن صومعه بزند.
تمام کشيشها صف کشيدند و هرکدامشان با غرور جلوي مريم عذرا ايستاد تا به او و فرزندش اداي احترام کند. يکيشان نقاشيهايي را نشان بانو داد که صومعه را تزئين کرده بود، ديگري نسخهاي از کتاب مقدس را نمايش داد که نوشتن و تصويرگري آن صد سال طول کشيده بود و سومي، نام تمام قديسان را از بر خواند.
در انتهاي صف، بکهارد جوان با اضطراب منتظر نوبتش بود. از خانوادهاي ساده بود و فقط تردستي و بالا انداختن توپها را ياد گرفته بود.
وقتي نوبتش رسيد، کشيشهاي ديگر خواستند مراسم را تمام کنند، چرا که اين تردست سابق، چيزي نداشت تا به آن مراسم باشکوه اضافه کند.
اما پسرک هم ته دلش ميخواست هديهاي به مسيح و عذرا بدهد. زير نگاههاي سرزنشبار برادران صومعه، چند تا پرتغال از جيبش درآورد و شروع کرد به بالا انداختن و گرفتنشان و درست کردن دايرهي قشنگي در هوا، درست مثل زماني که با خانوادهاش به مهمانيها و جشنهاي محلي ميرفت.
در همان لحظه، عيساي کوچک که در آغوش مادرش آرام نشسته بود، با خوشحالي شروع کرد به دست زدن. و بانوي مقدس دستش را دراز کرد تا بکهارد جوان چند لحظهاي کودک را در بغلش بگيرد. بکهارد تردست بود که اين افتخار نصيبش شد.
افسانه ميگويد که به خاطر اين اتفاق، هر دويست سال يک بار، بکهارد جديدي در صومعهي ملک را ميزند، از او استقبال ميکنند و در تمام مدتي که آنجاست، دل اطرافيانش را شاد ميکند.
نويسنده:پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:19  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:16  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
زندگي کتابيست،به خاطر يک صفحه ي ناخوشايند آن را دور نيندازيم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:15  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
چنگ زدن به غير ممکن، سرچشمه ي بيشتر دردهاي ماست
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:14  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
خطايي کردن و به دنبال جبران آن رفتن خود به منزله ي خطايي ديگر است.(کنفوسيوس)
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:14  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار - گاندي
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:13  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کالين ويلسون که امروز نويسنده ي مشهوري است،وسوسه ي خودکشي را که در شانزده سالگي به او دست داده بود،چنين توصيف ميکند:وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه ي زهر را برداشتم.زهر را در ليوان پيش رويم خالي کردم،غرق تماشايش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ي احتمالي اش را در ذهنم تصور کردم.سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم،و بويش به مشامم خورد،در اين لحظه،ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش آن را در گلويم احساس کنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم.احساس آسيب زهر آن چنان حقيقي بود که گويي به راستي آن را نوشيده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز اينکار را نکرده ام.در طول چند لحظه اي که آن ليوان را در دستم گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه ميکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،پس شجاعت ادامه دادن زندگي ام را هم دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:12  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يه ضرب المثل قديمي ميگويد:
ميمون پير دستش را داخل نارگيل نميکند.
در هندوستان،شکارگران براي شکار ميمون سوراخ کوچکي در نارگيل ايجاد ميککند،يک موز در آن ميگذارند و زير خاک پنهانش ميکنند.ميمون دستش را به داخل نارگيل ميبرد و به موز چنگ مي اندازد،اما ديگر نميتواند دستش را بيرون بکشد،چون مشتش از دهانه ي سوراخ خارج نميشود.فقط به خاطر اينکه حاظر نيست ميوه را رها کند.در اينجا،ميمون درگير يک جنگ ناممکن معطل ميماند و سرانجام شکار ميشود.
همين ماجرا،دقيقا در زندگي ما هم رخ ميدهد.ضرورت دستيابي به چيزهاي مختلف در زندگي،ما را زنداني آن چيزها ميکند.در حقيقت متوج نيستيم که از دست دادن بخشي از چيزي،بهتر است تا از دست دادن کل آن چيز.
در تله گرفتار ميشويم،اما از چيزي که به دست آورده ايم،دست نميکشيم.خودمان را عاقل ميدانيم،اما (از ته دل ميگوييم) ميدانيم که اين رفتار يه جور حماقت است.
برگرفته از کتاب "دومين مکتوب" از "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:10  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ويليام بليک ميگويد:احمق نميتواند همان درختي را ببيند که خردمند مي بيند.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:9  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگر خود را جاي ديگران نگذاريم،قضاوت کردن درباره ي آنها بسيار آسان است.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:6  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
و هم چنین فرموده اند که اگر منّت نهاده ، نظری می فرستید ، بیش از حال خود گویید و از حال بلاگ، و نه آنکه ما با خوشی از فرط نظرات، به سوی آنها برویم ، سپس ،نبینیم جز آدرس دیگر بلاگ ها ، که دستور اکید شده و گریزی نیست جز به خذف آن نظرات.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:52  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
درووووووووود:
از بالا دستور گسیل گشته ، درج شود : اگر در اراجیف بنده یا در درّ لفظ های بالابلند دیگر بزرگان ، نکاتی مبهم می نمود. دستور فرمایید(در قسمت نظرات) ، ما معنی کنیم به حدّ تفهیم شما بزرگان.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:40  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
"پک" مسواک برقی اش رو روشن کرد.
"میچ" هم گیتار برقی اش را روشن کرد.
"ریک" دستگاه سی دی اش را روشن کرد.
"لیز" هم ویدیو ش رو روشن کرد.
مامان پتوی برقی ش رو روشن کرد.
بابا هم تلویزیون روشن کرد.
من هم مو خشک کن ام رو روشن کردم , آهای !!! چراغ هارو کی خاموش کرد؟؟؟
از کتاب بالا افتادن اثر"شل سیلوراستاین"
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 14:29  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
باید برای ورود به هر قلبی از درش رد بشی، هر قدر بزرگتر باشی از در های کوچکتر، راحت تر رد میشی هر وقت نتونستی از در قلبی واردش بشی ، نا امید نشو ، بزرگ شو و درباره در بزن.
بعد از یک مدت اونقدر هستی که از همه ی در ها رد بشی، اون روز ........
(خودم)
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 13:53  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
هر وقت خواستی به قلبی خنجر بزنی یادت باشه که، قلب خودت هم باید دردشو تحمل کنه.
(از فیلم دزدان دریایی کارائیب )
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:45  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|