لازم نیست کاری که انجام میدی حتما به نفع خودت باشه. همین که کار خوبی باشه بسه.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
آقا و خانم میمون،روی شاخه ی درختی نشسته بودند و غروب خورشید را تماشا می کردند.بعد خانم میمون از آقا میمون پرسید:«وقتی خورشید به افق می رسد،چه چیز باعث می شود که رنگ آسمان عوض شود؟»
آقا میمون گفت:«اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم،از زندگی عقب می مانیم.ساکت باش.بیا دل مان را با این غروب رمانتیک شاد کنیم.»
خانم میمون خشمگین شد:«تو عقب مانده و خرافاتی هستی.هیچ توجهی به منطق نداری و فقط می خواهی از زندگی استفاده کنی.»
همان لحظه،هزارپایی از آن جا می گذشت.آقا میمون گفت:«هزارپا! موقع حرکت،چه طور همه ی پاهایت را هماهنگ با هم حرکت می دهی؟»
هزارپا گفت:«تا حالا فکرش را نکرده ام.»
- «پس فکر کن! زن من توضیح می خواهد!»
هزارپا به پاهایش نگاه کرد و گفت:«خب ... این عضله را منقبض می کنم ... نه نه،نه،این بهتر است،بدنم را به این طرف متمایل می کنم ...»
هزارپا نیم ساعت تمام سعی کرد توضیح بدهد که چه طور پاهایش را تکان می دهد، و مدام گیج تر می شد.بعد که خواست به راهش ادامه بدهد،دیگر نتوانست راه برود.
خانم میمون،با نومیدی جیغ زد:«می بینی چه کار کردی؟ گیجش کردی.خواست توضیج بدهد که چه طور راه می رود و حالا اصلا نمی تواند راه برود.»
آقا میمون گفت:«حالا می بینی چه بلایی سر کسی می آید که می خواهد توضیح همه چیز را بداند؟» و بعد دیگر حرف نزد و غروب را تماشا کرد.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
راي بده
عزيزان خود را بايک هديه ي کوچک غير مترقبه شاد کن
حداکثر استفاده را از شرايط بد بکن
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي اداره كردن خويش از سرت استفاده كن براي اداره كردن ديگران از قلبت.دالايي لاما
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شاه ونگ خردمند،تصميم گرفت از زندان قصرش بازديد کند و شکايت هاي زندانيان را بشنود.
زنداني متهم به قتلي گفت:«من بي گناهم.مرا به اينجا آوردند،چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم.اما قتلي مرتکب نشده ام.»
ديگري گفت:«مرا به رشوه گيري متهم کرده اند.اما من فقط هديه اي را پذيرفتم که به من دادند.»
همه ي زندانيان در برابر شاه ونگ ادعاي بي گناهي مي کردند.اما يک از آن ها،جواني تقريباً بيست ساله،گفت:
- «من گناهکارم.برادرم را در نزاعي زخمي کردم و سزاوار مجازاتم.اين مي توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم»
شاه ونگ فرياد زد:«بي درنگ اين جنايت کار را از زندان اخراج کنيد! اين همه آدم بي گناه اينجاست،اين آدم،همه را فاسد مي کند!»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
به معلم ها،افراد پليس،آتش نشان ها و افراد نظامي احترام بگذار
وقتت را براي ياد گرفت« حقه هاي تجارتي » تلف نکن. درعوض خود تجارت را ياد بگير
نگذار بدخلق شوي
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي كردن، بزرگترين خوشبختيهاست.بودا
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تمام افكار خود را روي كاري كه انجام ميدهيد، متمركز كنيد؛ پرتوهاي خورشيد تا متمركز نشوند نميسوزانند.
براي شنا كردن در جهت مخالف جريان، قدرت و جرات لازم است هر ماهي مردهاي ميتواند همسو با جريان آب حركت كند. ساموئل اسمايل
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:38  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کافي است زمان مرگت را بداني ، آن وقت است که حتي زيبايي خوردن يک ليوان آب را از دست نمي دهيد.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بيش از همه، ممنون سختي ها باش
هرجا که ايستاده اي ، شادي سبز کن
ايجاد احترام آسان تر از بدست آوردن مجدد آن است
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند.مثل همیشه،با آرایشگر گپ می زد،تا این که،چشم شان به خبری در روزنامه،درباره ی کودکان سرراهی افتاد.آرایشگر گفت:«می بینید؟ این فاجعه نشان می دهد که خدا وجود ندارد.»
- «چه طور؟»
- «روزنامه نمی خوانید؟ مردم رنج می کشند،بچه ها را سر راه می گذارند،همه جور جنایتی را انجام می دهند.اگر خدا وجود داشت،رنج وجود نداشت.»
مشتری به فکر افتاد،اما کار آرایشگر تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفت و گو را ادامه ندهد.درباره ی مسائل ساده صحبت کردند،و بعد حق الزحمه ی آرایشگر را داد و رفت.
اما اولین چیزی که دید،گدایی بود با موهای بلند و ژولیده.بی درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:«می دانید که آرایشگرها وجود ندارند؟»
- «چه طور ممکن است؟ من خودم آرایشگرم!»
مرد اصرار کرد:«وجود ندارند.اگر وجود داشتند،هیچ کس نباید موی بلند و ژولیده می داشت.آن مرد را در آن گوشه ببین!»
- «مطمئن باش که آرایشگرها وجود دارند.اما این مرد هرگز نمی آید این جا.»
- «دقیقاً! خدا هم وجود دارد.اما مردم نزد او نمی روند.اگر به دنبالش بگردند،کم تر تنها می مانند و آن همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط قسمتی از روح خداوندی
|