تبليغاتX
شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

وبلاگی پر از داستانهای آموزنده و جمله های زیبا و کتابهای خواندنی

یک خاطره از خودم

داشتم از طبقه ی نهم ساختمان به شهر نگاه می کردم و در این فکر بودم که دنیا چقدر شلوغ و چقدر بی رحم شده و از این حرفا.

به یاد دوران کودکی یک موشک کاغذی ساختم و از پنجره پرتابش کردم. کلی کیف داد. بعد با خودم فکر کردم شاید دنیا تغییر کرده باشه ولی اون چیزی که منو اذیت میکنه خود منم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی  | 

بهای تفاوت

چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش لحظه اي خوب گوش داد‏, سپس گفت: پس كوه كچاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است.(چيزهايي را که ما ميبينيم کساني که به ما خورده ميگيرند هيچگاه نميبينند پس نگران نباشيد مشکل از کار ما نيست بلکه مشکل از خودشان است و روزي ميبينند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

یکی از مهم ترین کتاب های جهان چه گونه نوشته شد؟

در سال بیست و سوم سلطنت جائو،لائوتزه دریافت که جنگ منجر به ویرانی زادگاهش می شود.از آن جا که سال ها به مراقبه درباره ی جوهر زندگی اش پرداخته بود،می دانست گاهی لازم است آدم عمل کند.پس تصمیم گرفت.یک تصمیم ساده؛محل زندگی اش را عوض کند.
اندک مایملکش را جمع کرد و به طرف هان کئو رفت.کنار دروازه ی شهر،به نگهبانی برخورد.
نگهبان پرسید:«خردمند بزرگ کجا می روند؟»
- «می خواهم از جنگ دور شوم.»
- «نمی توانم بگذارم همین طوری بروید.می خواهم بدانم بعد از این همه سال مراقبه،چه برای آموختن دارید.اگر دانش خود را با من تقسیم کنید،می گذارم بروید.»
لائوتزه برای این که از شر نگهبان راحت شود،همان جا کتاب کوچکی نوشت و تنها نسخه اش را به نگهبان داد.بعد به سفرش ادامه داد و دیگر هرگز چیزی درباره ی او نشنیدند.
متن لائوتزه بارها نسخه برداری شد،از میان قرون گذشت،از میان هزاره ها گذشت،و تا روزگار ما رسید.نامش دائو دجینگ است و به زبان های مختلف ترجمه شده.کتابی بی مرگ است.در یکی از صفحات آن نوشته است:

آن که دیگران را می شناسد،خردمند است.
آن که خود را می شناسد،روشن دیده است.
آن که بر دیگران پیروز می شود،نیرومند است.
آن که بر خود پیروز می شود،شکست ناپذیر است.
آن که شادی را می شناسد،ثروتمند است.
آن که بر راه خویش پا بر جا می ماند،با اراده است.

فروتن باش،و اما غرور خویش را حفظ کن.
خم شو،اما سرافراز بمان.
خود را خالی کن،اما سرشار بمان.
خود را بفرسای،اما تازه بمان.

خردمند،خود را به نمایش نمی گذارد،و از این رو می درخشد.
خودنمایی نمی کند،و بنابراین او را می بینند.
خود را ستایش نمی کند،و بنابراین سزاوار است.
و از آن جا که رقابت نمی کند،هیچ کس در جهان را یارای رقابت با او نیست.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

وقتي در ترافيک گير افتاده اي، اجازه بده ديگران از تو جلو بزنند
به انجمن خانه ومدرسه کمک مالي کن
در تنهايي سوت بزن
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:46  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

بخشش

دو زندانی سیاسی سابق آرژانتینیس از آن که سالها هیچ تماسی با هم نداشتند،در میخانه ای در خیابان مایو همدیگر را دیدند و آغاز به مرور سالهای سیاه زندان اختناق کردند،زمانی که مردم بدون گذاشتن رد پایی از خود،ناپدید می شدند.در اوج صحبت،یکی از دیگری پرسید:
-چند سال در زندان ماندی؟
دیگری پاسخ داد:دو سال.
-من شکنجه هایی کشیدم که هیچ کس نمی تواند تصور کند.جلوی چشمهایم به همسرم تجاوز کردند.اما مسئولان این کار هرگز دستگیر و محکوم نشدند.
-بسیار خوب.آیا روح تو آنها را بخشیده است؟
-معلوم است که نه!
-پس هنوز زندانی آن ها هستی.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

کار در مزرعه

جوان صحرا را پشت سر گذاشت و سرانجام به صومعه ی اسکتا،در نزدیکی اسکندریه رسید و اجازه خواست تا در یکی از موعظه های رئیس صومعه شرکت کند.به او اجازه دادند.
آن روز عصر،پدر روحانی درباره ی اهمیت کار در مزرعه صحبت می کرد.
در پایان موعظه،جوان به راهبی گفت:
- «خیلی تحت تاثیرم گذاشت.فکر می کردم درباره ی تقوا و گناه وعظ کند،اما پدر روحانی فقط درباره ی گوجه فرنگی و آبیاری و این جور چیزها صحبت کرد.در شهر ما،همه معتقدند که خدا مهربان است و کافی است دعا کنیم.»
راهب لبخند زد و پاسخ داد:
- «این جا،ما معتقدیم که خدا سهم خودش را انجام داده؛حالا دیگر با ماست که راه را ادامه بدهیم.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

اولین مطلب سال 87

سلام عرض میکنم خدمت شما.شما که میای وبلاگو میبینی.شما که میای نظر میدی.شما که دیگران واست مهمن.شما که یه سال از عمرت گذشت.

من قسمتی از روح خداوندی هستم و بعد از روزهای متوالی اومدم و به شما سلام میدم.امیدوارم سال جدید رو با خاطره هایی شیرین و ماندگار شروع کرده باشید.امیدوارم تو این سال بهترین و شادترین لحظه های زندگیتونو تجربه کنید.

امیدوارم سالی پر از موفقیت به همراه داشته باشید.البته همراه با تلاش و پشتکارتون.خدا کنه انقدر امسالمون پربار باشه که وقتی سال بعد میاد نگیم "دریغ از پارسال".

موفق باشید.خدانگهدارتون باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

قول دادن

مردان بزرگ دير وعده ميدهند ولي زود عمل مي کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

راي بده
عزيزان خود را بايک هديه ي کوچک غير مترقبه شاد کن
حداکثر استفاده را از شرايط بد بکن
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:56  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

شیطان جنس کهنه می فروشد

شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق بدهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد.در روزنامه ای آگهی داد و تمام روز،مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود؛سنگ هایی برای لغزش در تقوا،آینه هایی که آدم را مهم جلوه می داد،عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد.روی دیوار،اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می کرد؛خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کند.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد:«نگران قیمت ها نباشید!الان بردارید و هر وقت داشتید،پولش را بدهید.»
یکی از مشتری ها،در گوشه ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آن ها توجه نمی کرد.اما خیلی گران بودند.تعجب کرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد:«فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده ام.اگر زیاد جلب توجه می کردند،مردم می فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.با این حال،قیمت شان کاملا مناسب است؛یکی شان "شک" است، و آن یکی "عقده ی حقارت".تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند،این دو وسوسه،عمل می کنند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ضرب المثل چيني

فرزند تنبل سزاوار ميراث تو نيست.فرزند سخت کوش،نيازمند ميراث تو نيست.پس ثروتت را براي کسب آرامش در دوران پيري ات به کار ببر.ضرب المثل چيني
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

آموختن پرواز به اسب

عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

کاري را که خود مي تواني انجام دهي، از دوستت نخواه
همه ي زيبايي ها را دور خود جمع کن
فروتني آن گاه که ابراز نشود، در نظر مي آيد
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

واسه همه چیز دیره

 بيشترين تاثير افراد خوب زماني احساس مي‌شود كه از ميان ما رفته‌ باشند. امرسون  
   
   
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط قسمتی از روح خداوندی  |