تبليغاتX
شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

شاید فردایی نباشه امروز رو خوب باشیم

وبلاگی پر از داستانهای آموزنده و جمله های زیبا و کتابهای خواندنی

جست و جوی تفاوت

آیا اکنون دقیقا می دانی کجایی؟ در شهری،کنار مردم دیگری،و در این لحظه،به احتمال زیاد،افراد زیادی،در قلب خود همان امیدها و نومیدی هایی را پناه داده اند که تو داده ای.
جلوتر برویم:تو ذره ای میکروسکوپی،بر سطح یک کره ای.این کره به دور خود می گردد، و خود،در کنار میلیون ها کره ی دیگر،در گوشه ای از کهکشان است.
این کهکشان،بخشی از چیزی است که کیهان نام دارد،که پر از توده های ستاره ای است.هیچ کس نمی داند آن چه کیهان می نامند،کجا آغاز می شود و کجا پایان می گیرد.
با این وجود،تو بزرگی؛بجنگ،تلاش کن،بیش تر بکوش،رویا داشته باش،به خاطر عشق شادی کن یا اندوهگین شو.اگر زنده نباشی،کار دنیا لنگ می شود.
ما حق داریم یگانه باشیم.و داستان ما هم همین را می گوید:
نجاری با همکارانش،در جست و جوی موارد اولیه ی کار،در ایالت کی سفر می کردند.درخت عظیمی را دیدند.اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند،نمی توانستند دورش را بگیرند،و آن قدر بلند بود که نوکش به ابرها می رسید.
استاد نجار گفت:«وقت مان را تلف نکنیم،قطع کردنش زحمت زیادی می برد،اگر بخواهیم با آن قایق بسازیم،آن قدر سنگین می شود که غرق می شود.اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم،دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت.»
همه به راه افتادند،یکی از کارآموزها گفت:
- «درخت به این بزرگی،به هیچ دردی نمی خورد!»
استاد نجار گفت:«اشتباه می کنی.او سرنوشت خودش را دارد.اگر مثه بقیه بود،قطعش کرده بودیم.اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد،برای همین،زمان درازی،نیرومند و سرافراز،زنده می ماند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:1  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

کتاب یلدا

این کتاب یکی از آثار نویسنده ی خوب کشورمان "م.مودب پور" هست که به سبک خاص خودش اشاره به مشکلات اجتماعی و اساسی کشورمان دارد.کتاب خوبی هست.پیشنهاد میکنم بخونید و لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:0  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مهاتما به خريد مي رود


مهاتما گاندي،پس از استقلال هندوستان،سفري به انگلستان داشت.همراه چند نفر از خيابان هاي لندن مي گذشت که ناگهان توجهش به ويترين يک جواهر فروشي معروف جلب شد.
گاندي همان جا ماند و به سنگ هاي قيمتي و جواهرات خوش تراش خيره شد.صاحب جواهر فروشي بي درنگ او را شناخت  و به خيابان رفت و به او سلام کرد:
- «باعث افتخارم است که مهاتما اين جايند و کار ما را تماشا مي کنند.ما اجناس بسيار گران بها و زيبا و هنرمندانه اي داريم و مايليم هديه اي به شما بدهيم.»
گاندي پاسخ داد:«بله،دارم با شگفتي بسيار،تحسين مي کنم. و بيش تر از خودم تعجب مي کنم،چون مي بينم که مي توانم هديه ي گران بهايي بگيرم،اما مي توانم هيچ چيز نگيرم،و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:45  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

سنگ ریزه ی صحیح

مردی شنید که کیمیاگری،در صحرایی در همان نزدیکی،حاصل سال ها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را،که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.به فکر افتاد که حجر کریمه را پیدا کند و ثرومند شود،و سر به صحرا گذاشت.نمی دانست حجر کریمه به چه شکلی است و از این رو،هر سنگ ریزه ای را که می یافت،به گیره کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.
یک سال گذشت،سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.اما مرد،با اشتیاق به جست و جو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد.دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید،بی آن که دیگر توجهی بکند به آن چه انجام می داد.
یک شب،پیش از خواب،متوجه شد که گیره ی کمربندش طلا شده است!
اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب؟ مدت ها بود که به حاصل تلاشش توجه نکرده بود.چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود،به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.چیزی که قبلا یک ماجرا بود،به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود.
دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بود،گیره ی کمربندش طلا بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد.راه درست را انتخاب کرده بود،اما به معجزه ای که منتظرش بود،توجه نکرده بود.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:18  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

همه ي لباس هايي را که ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي، به خيريه ببخش
طوري زندگي کن که هروقت فرزندانت خوبي، مهرباني وبزرگواري ديدند، به ياد توبيفتند
وقتي در شهر نيستي ، از کسي بخواه که نامه ها وروزنامه هايت را برايت بگيرد . اين اولين چيزهايي هستند که توجه دزدان بالقوه را جلب مي کنند
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:17  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

جاودانگی؟؟؟

اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:7  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

تسلط

شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید - كیم وو چونگ
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

واقعیت

واقعيت چيزي است که هست و نه چيزي که گمان مي کنيم بايد باشد.ياني
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

کاري را که احمق در آخر مي کند، عاقل همان اول مي کند
هيچ پولي به دوستت قرض نده، هر دو را ازدست خواهي داد
ما در برابر دروغ هاي خودمان ازهمه ساده لوح تريم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:4  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

الگوی بهتر چیست؟

از داو بی یر د مزریچ پرسیدند:
- «بهترین الگو برای پیروی چیست؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند باری تعالی را بفهمند.»
داو بی یر گفت:«بهتر از همه،الگوی کودکان است.»
گفتند:«کودک هیچ چیز نمی داند.هنوز نمی داند واقعیت چیست.»
- «سخت در اشتباهید.کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم.همیشه بی دلیل شاد است.همیشه سرش به کاری مشغول است.وقتی چیزی را می خواهد،تا آن را نگیرد،از عزم و اصرارش کم نمی شود.سرانجام،می تواند خیلی راحت گریه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

یک قصه ی سنتی صوفی

این داستان را  به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:2  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

بلند حرف زدن

  وقتي بلند حرف مي‌زني صدايت را مي‌شنوند اما وقتي آرام حرف بزني به گفته‌ات گوش مي‌دهند.پل رينو 
   
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:0  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

برای خوب بودن

هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
اگر کسي مايل بود تورا استخدام کند، حتي اگر به آن شغل علاقه نداشتي ، با او مذاکره کن. تا پيشنهاد کسي را شخصا نشنيده اي ، در را به روي فرصت ها نبند
حتي اگر درآمدت خوب است، فرزندانت را وادار کن کار کنند وبخشي از شهيريه ي کالج شان را بپردازند
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

ماندگاری

  براي ماندگاري، رويايي جز پاكي روان نداشته باش.ارد بزرگ 
    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

مردم پست

 مردم پست همچون سراب مي‌مانند كه چون به آنان نزديك شوي، به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار مي‌كنند.گوته  
  
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:58  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

لیوانى پر از آب

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.


استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:57  توسط قسمتی از روح خداوندی  | 

گلدان سفالی و گل سرخ

آلساندارا مارین،داستان زیر را تعریف می کند:
استاد بزرگ و نگهبان،وظیفه ی مراقبت از یک صومعه ی ذن را بین خود تقسیم کردند.یک روز،نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.
استاد بزرگ همه ی شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او،نصیب کدام یک از آن ها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت:«مساله ای مطرح می کنم.کسی که اول این مساله را حل کند،نگهبان جدید معبد خواهد بود.»
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت،گلدان سفالی گران بهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت:«مساله این است.»
شاگردها،حیران،به گلدان نگاه کردند:به طرح های پیچیده و نادر روی سفال،به تازگی و زیبایی گل.منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟
پس از چند دقیقه،یکی از شاگردها برخاست،به استاد به شاگردهای پیرامونش نگاه کرد،و بعد،به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.
استاد گفت:«تو نگهبان جدید مایی.»
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت،استاد بزرگ توضیح داد:
- «من خیلی واضح توضیح دادم:گفتم که مساله ای پیش روی شما می گذارم.یک مساله،هر چند هم که زیبا و شگفت انگیز باشد،باید از پیش رو برداشته شود.مشکل،مشکل است.می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد.می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد.می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم،اما اصرار داریم به راه مان ادامه بدهیم،چون به ما آرامش می بخشد.تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد؛حمله ی مستقیم به آن.در این لحظه نمی تواند دلسوزی کرد،نباید که بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست،ما را وسوسه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:54  توسط قسمتی از روح خداوندی  |