مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با محیط زندگی اش پر کنیم، و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم،قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد.
از سوی دیگر،اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم،بی درنگ بیرون می پرد.سوخته،اما زنده است!
گاهی،ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم.فکر می کنیم همه چیز رو به راه است،و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم،گذراست.به سوی مرگ می شتابیم،اما همان طور آرام و بی تفاوت،در آبی که مدام گرم تر می شود،باقی می مانیم.سرانجام می میریم،شاد و پخته،بی آن که متوجه تغییرات اطراف مان شده باشیم.
قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارایی" (درست انجام دادن کارها)،باید "موثر" باشند (کارهای درست انجام دهند).و به این منظور،باید مدام رشد کنیم،باید فضا را برای گفت و گو،برای ارتباط با دیگران،مشارکت و برنامه ریزی،و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه ی بزرگ تر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.
قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز،اطاعت مهم ترین عامل زندگی است، و نه رقابت:به کسی که می توانیم،دستور بدهیم و از کسی که قدرت دارد،اطاعت کنیم.کجاست زندگی حقیقی؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم،اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:49  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
فقط آن کتابهايي را امانت بده که ازنداشتن شان ناراحت نمي شوي
تايپ کردن را يادبگير
هميشه چيزي زيبا پيش رو داشته باش، حتي اگر يک شاخه گل مينا در يک ليوان آب باشد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
با نویسنده ی ونزوئلایی،دولسه روخاس،در کافه ای در بوئنوس آیرس بودم.در مورد آرامش صحبت می کردم که از قلب انسان بسیار دور شده است.بعد دولسه داستان زیر را برایم تعریف کرد.
پادشاهی جزیره ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل،آرامش را تصویر کند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلوها،تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان در آسمان،و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد،اما سرانجام فقط دو تابلو را انتخاب کرد.
اولی،تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید،و اگر دقیق نگاه می کردند،در گوشه ی چپ دریاچه،خانه ی کوچکی قرار داشت،پنجره اش باز بود،دود از دودکش آن برمی خواست،که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد.اما کوه ها ناهموار بود،قله ها تیز و دندانه ای بود.آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود،و ابرها آبستن آذرخش،تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند،هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد،در بریدگی صخره ای شوم،جوجه ی پرنده ای را می دید.آن جا،در میان غرش وحشیانه ی توفان،جوجه گنجشکی،آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش،تابلو دوم است.بعد توضیح داد:
- «آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت می شود،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بهترین راه پیشبینی آینده ساختن آن است.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در میان شما،هر که کوچکتر باشد،همان بزرگترین شما خواهد بود.انجیل لوقا،باب ۹،آیه ی ۴۸
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کتاب ۱۰۰ سال تنهایی من اثر گابریل گارسیا مارکز هست که یکی از رمانهای پرفروش هست.در بارش توضیحات اضافه نمیدم چون خودتون بیشتر از در مورد این کتاب میدونید.بهتون توصیه میکنم بخونید.تا آخرش.
برای دانلود کتاب و برنامه ی مخصوص خواندن این کتاب به ادامه ی مطلب برید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ز پيرشدن نترس ، از رشد نکردن بترس
خودشيفتگي قرين شکست است
پيش از آن که طرح درو را بريزي ، بذر بکار
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر کاری را که تصمیم به انجام آن گرفتید، نصف آن را انجام داده اید. ابراهام لینکلن
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي زمين هفتاد کيلو گوشت با هفتاد کيلو سنگ تفاوتي ندارد! يادمان باشد کسي مسئول دلتنگي ها و مشکلات ما نيست! اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال کنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهاي هرمفهومي نشسته ايم و همه ي چيز هاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو ميکنيم!به نظر ميرسد انسان آسانسورچي فقيري است که چرخ تراکتور مي دزدد! البته به نظر ميرسد! … تا نظر شما چه باشد؟زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:38  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
اگر کسي مايل بود تورا استخدام کند، حتي اگر به آن شغل علاقه نداشتي ، با او مذاکره کن. تا پيشنهاد کسي را شخصا نشنيده اي ، در را به روي فرصت ها نبند
حتي اگر درآمدت خوب است، فرزندانت را وادار کن کار کنند وبخشي از شهيريه ي کالج شان را بپردازند
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در دوران مسیحی شدن ژاپن،سامورائی ها یک مبلغ مسیحی را دستگیر کردند.
یکی از جنجگویان گفت:«اگر می خواهی زنده بمانی،فردا صبح باید تمثال مسیح را جلو چشم ما لگدکوب کنی.»
مبلغ،بدون هیچ تردیدی در قلبش،خوابید.هرگز آن توهین را روا نمی داشت،و بنابراین خودش را برای شهادت آماده کرد.
نیمه شب از خواب بیدار شد،از روی تختش برخاست و ناگهان پایش را روی بدن کسی گذاشت که روی زمین خوابیده بود.نگاه کرد و نزدیک بود بیهوش شود؛خود عیسی مسیح روی زمین خوابیده بود!
مسیح گفت:«اکنون که پایت را روی خود من گذاشتی،فردا هم تمثال مرا لگدکوب کن.جنگ برای یک آرمان،بسیار مهم تر از دادن یک قربانی است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
نوعي زندگي کنيد که مردم از صميم قلب به شما احترام بگذارند نه از روي احتياج وترس
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:29  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هيچ وقت براي چيزي که نداريد ناراحت نشويد بلکه به خاطر آنچه که داريد شاد باشيد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سبزيجات مورد نيازت را از کشاورزاني که محصول خود را در وانت مي فروشند ، بخر
بدون آن که کسي به تو بگويد، زباله ها را بيرون ببر
خودت را بيش از حد درمعرض نور آفتاب قرار نده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:24  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تقلید مو به مو از رقیب بهترین فرصت برای از دست دادن سرمایه است.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:14  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|