در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:32  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
هیچ وقت چیزی را خوب نمی فهمی مگر اینکه بتوانی به مادربزرگت توضیحش بدهی! / آلبرت انیشتین
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:41  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
تقلید مو به مو از رقیب بهترین فرصت برای از دست دادن سرمایه است.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:14  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
آنکه همنوع خود را دوست دارد همواره این حس را در خود تقویت میکند.
و آنکه بدخواه همنوع خویش است ، همواره این آتش را برافروخته تر میکند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
داشتم از طبقه ی نهم ساختمان به شهر نگاه می کردم و در این فکر بودم که دنیا چقدر شلوغ و چقدر بی رحم شده و از این حرفا.
به یاد دوران کودکی یک موشک کاغذی ساختم و از پنجره پرتابش کردم. کلی کیف داد. بعد با خودم فکر کردم شاید دنیا تغییر کرده باشه ولی اون چیزی که منو اذیت میکنه خود منم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
لازم نیست کاری که انجام میدی حتما به نفع خودت باشه. همین که کار خوبی باشه بسه.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
و هم چنین فرموده اند که اگر منّت نهاده ، نظری می فرستید ، بیش از حال خود گویید و از حال بلاگ، و نه آنکه ما با خوشی از فرط نظرات، به سوی آنها برویم ، سپس ،نبینیم جز آدرس دیگر بلاگ ها ، که دستور اکید شده و گریزی نیست جز به خذف آن نظرات.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:52  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
درووووووووود:
از بالا دستور گسیل گشته ، درج شود : اگر در اراجیف بنده یا در درّ لفظ های بالابلند دیگر بزرگان ، نکاتی مبهم می نمود. دستور فرمایید(در قسمت نظرات) ، ما معنی کنیم به حدّ تفهیم شما بزرگان.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 12:40  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
"پک" مسواک برقی اش رو روشن کرد.
"میچ" هم گیتار برقی اش را روشن کرد.
"ریک" دستگاه سی دی اش را روشن کرد.
"لیز" هم ویدیو ش رو روشن کرد.
مامان پتوی برقی ش رو روشن کرد.
بابا هم تلویزیون روشن کرد.
من هم مو خشک کن ام رو روشن کردم , آهای !!! چراغ هارو کی خاموش کرد؟؟؟
از کتاب بالا افتادن اثر"شل سیلوراستاین"
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 14:29  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
باید برای ورود به هر قلبی از درش رد بشی، هر قدر بزرگتر باشی از در های کوچکتر، راحت تر رد میشی هر وقت نتونستی از در قلبی واردش بشی ، نا امید نشو ، بزرگ شو و درباره در بزن.
بعد از یک مدت اونقدر هستی که از همه ی در ها رد بشی، اون روز ........
(خودم)
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 13:53  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
هر وقت خواستی به قلبی خنجر بزنی یادت باشه که، قلب خودت هم باید دردشو تحمل کنه.
(از فیلم دزدان دریایی کارائیب )
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:45  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|