این وبلاگ تخته شد...
بچه ها این وبلاگ دیگه هیچوقت به روز نمیشه.چون دیگه حوصله ی هیچیو ندارم.دیگه نمیخوام بخندم دیگه نمیخوام بخندونم دیگه نمیخوام به همه کمک کنمو همه رو دوست داشته باشم.فقط میخوام تنها باشم و حتی دیگه خودمم نباشم.
از همه ی کسانی که اومدن اینجا نظر دادن مطالبو خوندن و حتی اینجا نوشتن ممنونم.از آقا سیاوش هم تشکر ویژه دارم و واسه همه چیز ممنونم ازتون.
دیگه نمیخوام خودم باشم چون خیلی ها فکر کردن من فقط حرف زدن بلدم.فکر کردن من اشتباه نمیکنم واسه همین تا وقتی خوب بودم واسشون خوب بودم،اما وقتی یه اشتباه میکردم همه چیو میزدن رو سرم.واسه همه پشتیبان بودم اما چون فکر کردن من بی غم هستم و نمیدونستن تو خلوتام گریه میکنم کسی واسه من پشتیبان نشد.دیگه هیچی واسم مهم نیست.بودنو نبودنم فرق که نمیکرد،بذار نباشمو شاد باشید.شاید جام خالی باشه اما در هر صورت من رفتم.خدانگهدار همتون
هر کسی هم پس این وبلاگو میخوام تو نظرا نظر بذاره پسو میدم بهش وبلاگو آپدیت کنه.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:1  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت(سهراب سپهری)
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این کتاب یکی از پر فروش ترین کتابای سال ۲۰۰۶ هست.این کتاب به شما رازی رو یاد میده.رازی که تو قانون جذب وجود داره.قانون جذب میگه در زندگی همون چیزایی رو به سوی خودتون جذب میکنید که انرژی و حواس و توجهتون به اون مسائل هست.چه این چیزا مثبت باشند و چه منفی.چه خود آگاهانه باشند و چه ناخودآگاه.
این یه قانون هست و یه جمله ی امیدوار کننده یا یه جمله ی روانشناسی نیست.از لحاظ علمی ثابت شده.انرژی تو این دنیا از بین نمیره و تبدیل میشه.اگر شما مرتب این انرژی رو ساطع کنید که من یه خونه ی ۱۰۰۰ متری میخوام.این انرزی به کائنات میرسه و اونا هم انرژیه خودشونو برمیگردونن سمت تو و به زودی (بستگی به انرژی و باور تو) اون خونه رو به تو میرسونن.غیر قابل باوره اما واقعیت داره.
پس این کتاب رو بخونید و سعی کنید بهش عمل کنید تا بتونید به همه ی چیزایی که میخواید برسید و دیگه بدشانس و کم پولو و ناموفق نباشید.
برای دانلود کتاب راز به ادامه ی مطلب برید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:25  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
همیشه هزاران راه حل خوب واسه مشکلات هست اما تو سعی کن بهترین راه رو انتخاب کنی.گاهی می بینی بهترین حرف،حرف دل هست.پس به حرف دلت گوش کن و برو جلو.مثلا داری از خیابون رد میشی که میبینی یه پیرزن با یه زنبیل سبزی خوردن داره از پیاده رو ناله کنون راه میره.کلاست دیر شده و باید زودتر بری سر کلاست.منطق خشکت میگه برو سر کلاست.اما دلت میگه برو به اون بینوا کمک کن.هر دو درسته.اما بهترین راه حل،حرف دلته.پس به جای خوندن مطلب،برو به اون بیچاره کمک کن.گاهی هم حق با عقله.یه نفرو دوسش داری.وقتی به خودت رجوع میکنی میبینی که نمیتونی اونو خوشبخت کنی.عقلت میگه ولش کن و فراموشش کن.اما دلت میگه من دوسش دارم.هر دو درست میگن.اما اینجا باید پا بذاری رو دلت و خودخواهی رو بذاری کنار و از سر راه اون شخص بری کنار.اگه خوشبختیشو میخوای.به همین سادگی...
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
۱.داشتن دوگوش ویک زبان تصادفی نیست
۲.از قسمت کم عمق به آب بزن
۳.همه ی زیبایی ها را دور خود جمع کن
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:4  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ساعت ها همیشه کار میکنند.وقتی غم داری.وقتی احساس میکنی داری دق میکنی.به ساعت دیواری نگاه کن.داره کار میکنه.صدای تیک تیکش و گذر زمان ناراحتت میکنه و اعصابتو خورد میکنه.پاشو باطری ساعتو در بیار.آخ جون دیگه کار نمیکنه.آخ جون زمان وایساد.اما نه.یه جای کار میلنگه.ساعت مچیت هنوز داره کار میکنه.اونو هم ساکتش کن.اما ساعت رو میزیت کار میکنه،بزن تو سرش.همه ساعتای خونه رو از کار میندازی.اما حتی اگه تمام ساعتارو از کار بندازی بازم یه جای دنیا یه ساعتی هست که داره کار میکنه و داره میگه که زمان در حرکته.دنیا در حرکته چه بخوای چه نخوای.چه بخندی چه گریه کنی.چه شاد باشی چه غمگین.پس بهتره هر لحظه و با تیک تیک ساعت بخندیم،بخندونیم،شاد باشیم،زندگی کنیم و دوست داشته باشیم.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:1  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
داستان زیر،درباره ی آن چه بی فکرانه انتخاب می کنیم،بسیار آموزنده است:
روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.
سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:0  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بلند پروازی من آن است که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب میگوید.فردریش نیچه
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:57  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگر بتونی یه نفر رو تو یه زمینه 100% قانع کنی،احتمال اینکه بقیه ی حرفات رو هم (حتی اگه یه ذره غیر منطقی باشه) قبول کنه خیلی زیاد میشه.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:56  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عشق به دیگری،ضرورت نیست،حادثه است.عشق به وطن،ضرورت است،نه حادثه.عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:55  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تمام دوستان خاخام یاکف،همسر او را غیر قابل تحمل می دانستند– برای هر موضوعی،بحث راه می انداخت–.
اما یاکف هرگز به بحث های او پاسخ نمی داد.
تا این که در مراسم عروسی پسرشان که صدها مهمان،شاد و سرحال جمع شده بودند،خاخام شروع کرد به جواب دادن به همسرش،اما طوری که تمام مهمان ها بشنوند.
وقتی هیجان برطرف شد،یکی از دوستان یاکف پرسید:«چه شد؟ چرا تصمیمت را عوض کردی و بر خلاف همیشه،به تحریکات او جواب دادی؟»
خاخام زمزمه کرد:«ببین،حالا خیلی هم خوشحال است.»
و به راستی هم،همسر خاخام حالا با شادی بسیار بیش تری از مهمانی لذت می برد.
دوستش گفت:«جلو مردم با هم بحث و جدل کردید! اصلا دلیل رفتارتان را نمی فهمم!»
- «چند روز پیش،فهمیدم چیزی که بیش تر از همه زنم را آذار می دهد،سکوت من است.فکر می کرد نادیده اش می گیرم و خودم را از او دور می کنم و خودم را با تقوا می دانم و می خواهم در او احساس حقارت ایجاد کنم.اما من خیلی دوستش دارم،تصمیم گرفتم در برابر مردم وانمود کنم که مهارم را از دست داده ام.متوجه شد که من احساساتش را می فهمم،مثل اویم و هنوز می خواهم با او گفت و گو کنم.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:53  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگه تمام آدمای دنیارو تو یه سالن یا یه محوطه جمع کنیم و ازشون بخوایم که سرگذشت،اعتقادات،احساسات،باور ها و هدفاشونو برای همدیگه تعریف کنن میبینیم که خیلی از اونا شبیه هم هستند.همیشه حداقل یه نفر هست که مثه ما رنج دیده،خندیده و زندگی کرده.پس ما تنها نیستیم و این مساله به ما نیرو میده و باعث میشه با امید بهتری با مشکلاتمون رو به رو بشیم.
قانون:هیچ چیز تو این دنیا مطلق نیست.همه چیز نسبی هست.چیزی به نام "ترین" وجود نداره.خوشگلترین،زشت ترین،خوب ترین،بدترین،بی رحم ترین،مهربون ترین،موفق ترین... پس اگه فکر میکنیم خوبیم،موفقیم،خوشگلیم... بدونیم که سخت در اشتباهیم و حداقل یه نفر دیگه هست اونور دنیا که از ما خوبتره،موفق تره،خوشگلتره و ... پس مغرور نشیم و راهمونو ادامه بدیم و بریم دنبال اینکه موفق تر،خوبتر،زیباتر،مهربون تر،... بشیم.اگرم فکر میکنیم که زشتیم یا بد هستیم یا بی پولو بدبخت هستیم.بدونیم بازم اشتباه میکنیم و خیلی های دیگه بدتر از ما هستند.پس نباید ناامید بشیم.پاشو.پاشو برو دنبال خوب بودن و تلاش کردن واسه بهتر شدن.انقدم غر نزن.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:52  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تنها بنائی که با لرزیدن محکمتر میشود دل است.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هنگامی که زندگی به تو چیزی میدهد هرگز تصور نکن که بیشتر از اندازه ات به تو بخشیده است.ممکن است زندگی بشنود و بار دیگر به تو کمتر دهد.پائولو کوئیلو،کیمیاگر
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:50  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
۱.باید
تخمی بشکند تا عقابی به پرواز درآید
۲.کیسه ی شکارچی دزد هرگز پر نمی شود
۳. تا نو محرز نشده ، کهنه را دور نینداز
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:49  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
گره های عشق رابطه ای نیرومند تر آنی که گمان می کنیم،خلق می کنند.
جی.راین و سارا فیدر از آزمایشگاه فرا روانشناسی دانشگاه دوک،مجموعه ای شامل موارد متنوع تجلی این رابطه،حتی جانوران،گرد آورده اند.یکی از این موارد چنین است:
پسر جوان به نام هیو برادی عادت داشت از کبوتر هایی که نزدکی خانه شان زندگی میکردند،مراقبت کند.یک بار،یکی از آن ها را زخمی یافت،معالجه اش کرد،غذایش داد،و روی پای راست آن کبوتر،برچسبی با شماره ی 167 نصب کرد.
زمستان بعد،هیو مجبور شد به طور اضطراری جراحی شود.در حالی که در بیمارستانی بسیار دور از خانه اش بستری بود،صدای برخورد چیزی با پنجره ی اتاقش را شنید.از پرستار خواهش کرد پنجره را بگشاید؛کبوتری بال زنان وارد اتاق شد و روی سینه ی پسرک نشست.
بر پای راست کبوتر،برچسبی با شماره ی 167 دیده می شد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در لحظه ای که مردم تصمیم میگیرند با مشکلی رو به رو شوند متوجه میشوند قابل تر از آنند که فکر میکرده اند.پائولو کوئیلو،زهیر
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تمام مشکلات دنیا از این سرچشمه میگیره که انسانها خودشونو دوست ندارن.اگر یکی خودشو دوست داشته باشه خداشو دوست داره.چون به خودش میگه اگر این انسان به این کمی انقدر دوست داشتنیه پس خدا به این بزرگی خیلی دوست داشتنی تره و اگر خدارو دوست داشته باشه،همه ی موجودات و انسانها رو دوست داره.چون همه مخلوق یه خالق هستند.اینجوری همه چی درست میشه و بدی از بین میره.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
وقتی میخوای از نو شروع کنی باید از صفر شروع کنی،باید تمام باور ها و اعتقادات قدیمی رو دور بندازی و انکارشون کنی.اما اکثر آدما همیشه میخوان از یک شروع کنن،چون از صفر شروع کردن خیلی سخت و کمه.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد.آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.
موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند،قبل از ورود،نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد.بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.
چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،برای فرزندانش قصه گفت،و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آن جا می توانستند درخت را ببینند.دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیر،و دلیل این رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت:«آه،این درخت مشکلات من است.موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید،اما این مشکلات،مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد.وقتی به خانه می رسم،مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم.روز بعد،وقتی می خواهم سر کار بروم،دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم.جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم،خیلی از مشکلات،دیگر آن جا نیستند،و بقیه هم خیلی سبک شده اند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
وقتی باور کنی هیچی نیستی همه چیز میشی و به خیلی چیزا میرسی.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
«مسائلی که بدلیل سطح فعلی تفکر ما بوجود میآیند، نمیتوانند با همان سطح تفکر حل گردند.آلبرت اینشتین»
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
۱.بدون تغییر پیشرفت حاصل نمی شود
۲.چیزی که به هدیه شده ،حق خود ندان
۳.مسافر عاقل همه چیز را دوبرابر در نظر می گیرد
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:39  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدمها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم ميشوند . بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند، مرده و زندهشان يكي است
). 3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم
). 4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:8  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
به نظر شما كمال يه چيز نسبي هست با مطلق؟
خواهشن نظر بديد و با دليل و منطق توضيح بديد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:58  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با محیط زندگی اش پر کنیم، و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم،قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد.
از سوی دیگر،اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم،بی درنگ بیرون می پرد.سوخته،اما زنده است!
گاهی،ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم.فکر می کنیم همه چیز رو به راه است،و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم،گذراست.به سوی مرگ می شتابیم،اما همان طور آرام و بی تفاوت،در آبی که مدام گرم تر می شود،باقی می مانیم.سرانجام می میریم،شاد و پخته،بی آن که متوجه تغییرات اطراف مان شده باشیم.
قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارایی" (درست انجام دادن کارها)،باید "موثر" باشند (کارهای درست انجام دهند).و به این منظور،باید مدام رشد کنیم،باید فضا را برای گفت و گو،برای ارتباط با دیگران،مشارکت و برنامه ریزی،و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه ی بزرگ تر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.
قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز،اطاعت مهم ترین عامل زندگی است، و نه رقابت:به کسی که می توانیم،دستور بدهیم و از کسی که قدرت دارد،اطاعت کنیم.کجاست زندگی حقیقی؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم،اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:49  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
فقط آن کتابهايي را امانت بده که ازنداشتن شان ناراحت نمي شوي
تايپ کردن را يادبگير
هميشه چيزي زيبا پيش رو داشته باش، حتي اگر يک شاخه گل مينا در يک ليوان آب باشد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
با نویسنده ی ونزوئلایی،دولسه روخاس،در کافه ای در بوئنوس آیرس بودم.در مورد آرامش صحبت می کردم که از قلب انسان بسیار دور شده است.بعد دولسه داستان زیر را برایم تعریف کرد.
پادشاهی جزیره ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل،آرامش را تصویر کند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلوها،تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان در آسمان،و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد،اما سرانجام فقط دو تابلو را انتخاب کرد.
اولی،تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید،و اگر دقیق نگاه می کردند،در گوشه ی چپ دریاچه،خانه ی کوچکی قرار داشت،پنجره اش باز بود،دود از دودکش آن برمی خواست،که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد.اما کوه ها ناهموار بود،قله ها تیز و دندانه ای بود.آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود،و ابرها آبستن آذرخش،تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند،هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد،در بریدگی صخره ای شوم،جوجه ی پرنده ای را می دید.آن جا،در میان غرش وحشیانه ی توفان،جوجه گنجشکی،آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش،تابلو دوم است.بعد توضیح داد:
- «آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت می شود،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بهترین راه پیشبینی آینده ساختن آن است.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در میان شما،هر که کوچکتر باشد،همان بزرگترین شما خواهد بود.انجیل لوقا،باب ۹،آیه ی ۴۸
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کتاب ۱۰۰ سال تنهایی من اثر گابریل گارسیا مارکز هست که یکی از رمانهای پرفروش هست.در بارش توضیحات اضافه نمیدم چون خودتون بیشتر از در مورد این کتاب میدونید.بهتون توصیه میکنم بخونید.تا آخرش.
برای دانلود کتاب و برنامه ی مخصوص خواندن این کتاب به ادامه ی مطلب برید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ز پيرشدن نترس ، از رشد نکردن بترس
خودشيفتگي قرين شکست است
پيش از آن که طرح درو را بريزي ، بذر بکار
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر کاری را که تصمیم به انجام آن گرفتید، نصف آن را انجام داده اید. ابراهام لینکلن
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي زمين هفتاد کيلو گوشت با هفتاد کيلو سنگ تفاوتي ندارد! يادمان باشد کسي مسئول دلتنگي ها و مشکلات ما نيست! اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال کنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهاي هرمفهومي نشسته ايم و همه ي چيز هاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو ميکنيم!به نظر ميرسد انسان آسانسورچي فقيري است که چرخ تراکتور مي دزدد! البته به نظر ميرسد! … تا نظر شما چه باشد؟زنده یاد حسین پناهی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:38  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
اگر کسي مايل بود تورا استخدام کند، حتي اگر به آن شغل علاقه نداشتي ، با او مذاکره کن. تا پيشنهاد کسي را شخصا نشنيده اي ، در را به روي فرصت ها نبند
حتي اگر درآمدت خوب است، فرزندانت را وادار کن کار کنند وبخشي از شهيريه ي کالج شان را بپردازند
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در دوران مسیحی شدن ژاپن،سامورائی ها یک مبلغ مسیحی را دستگیر کردند.
یکی از جنجگویان گفت:«اگر می خواهی زنده بمانی،فردا صبح باید تمثال مسیح را جلو چشم ما لگدکوب کنی.»
مبلغ،بدون هیچ تردیدی در قلبش،خوابید.هرگز آن توهین را روا نمی داشت،و بنابراین خودش را برای شهادت آماده کرد.
نیمه شب از خواب بیدار شد،از روی تختش برخاست و ناگهان پایش را روی بدن کسی گذاشت که روی زمین خوابیده بود.نگاه کرد و نزدیک بود بیهوش شود؛خود عیسی مسیح روی زمین خوابیده بود!
مسیح گفت:«اکنون که پایت را روی خود من گذاشتی،فردا هم تمثال مرا لگدکوب کن.جنگ برای یک آرمان،بسیار مهم تر از دادن یک قربانی است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
نوعي زندگي کنيد که مردم از صميم قلب به شما احترام بگذارند نه از روي احتياج وترس
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:29  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هيچ وقت براي چيزي که نداريد ناراحت نشويد بلکه به خاطر آنچه که داريد شاد باشيد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سبزيجات مورد نيازت را از کشاورزاني که محصول خود را در وانت مي فروشند ، بخر
بدون آن که کسي به تو بگويد، زباله ها را بيرون ببر
خودت را بيش از حد درمعرض نور آفتاب قرار نده
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:24  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آیا اکنون دقیقا می دانی کجایی؟ در شهری،کنار مردم دیگری،و در این لحظه،به احتمال زیاد،افراد زیادی،در قلب خود همان امیدها و نومیدی هایی را پناه داده اند که تو داده ای.
جلوتر برویم:تو ذره ای میکروسکوپی،بر سطح یک کره ای.این کره به دور خود می گردد، و خود،در کنار میلیون ها کره ی دیگر،در گوشه ای از کهکشان است.
این کهکشان،بخشی از چیزی است که کیهان نام دارد،که پر از توده های ستاره ای است.هیچ کس نمی داند آن چه کیهان می نامند،کجا آغاز می شود و کجا پایان می گیرد.
با این وجود،تو بزرگی؛بجنگ،تلاش کن،بیش تر بکوش،رویا داشته باش،به خاطر عشق شادی کن یا اندوهگین شو.اگر زنده نباشی،کار دنیا لنگ می شود.
ما حق داریم یگانه باشیم.و داستان ما هم همین را می گوید:
نجاری با همکارانش،در جست و جوی موارد اولیه ی کار،در ایالت کی سفر می کردند.درخت عظیمی را دیدند.اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند،نمی توانستند دورش را بگیرند،و آن قدر بلند بود که نوکش به ابرها می رسید.
استاد نجار گفت:«وقت مان را تلف نکنیم،قطع کردنش زحمت زیادی می برد،اگر بخواهیم با آن قایق بسازیم،آن قدر سنگین می شود که غرق می شود.اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم،دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت.»
همه به راه افتادند،یکی از کارآموزها گفت:
- «درخت به این بزرگی،به هیچ دردی نمی خورد!»
استاد نجار گفت:«اشتباه می کنی.او سرنوشت خودش را دارد.اگر مثه بقیه بود،قطعش کرده بودیم.اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد،برای همین،زمان درازی،نیرومند و سرافراز،زنده می ماند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:1  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این کتاب یکی از آثار نویسنده ی خوب کشورمان "م.مودب پور" هست که به سبک خاص خودش اشاره به مشکلات اجتماعی و اساسی کشورمان دارد.کتاب خوبی هست.پیشنهاد میکنم بخونید و لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:0  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مهاتما گاندي،پس از استقلال هندوستان،سفري به انگلستان داشت.همراه چند نفر از خيابان هاي لندن مي گذشت که ناگهان توجهش به ويترين يک جواهر فروشي معروف جلب شد.
گاندي همان جا ماند و به سنگ هاي قيمتي و جواهرات خوش تراش خيره شد.صاحب جواهر فروشي بي درنگ او را شناخت و به خيابان رفت و به او سلام کرد:
- «باعث افتخارم است که مهاتما اين جايند و کار ما را تماشا مي کنند.ما اجناس بسيار گران بها و زيبا و هنرمندانه اي داريم و مايليم هديه اي به شما بدهيم.»
گاندي پاسخ داد:«بله،دارم با شگفتي بسيار،تحسين مي کنم. و بيش تر از خودم تعجب مي کنم،چون مي بينم که مي توانم هديه ي گران بهايي بگيرم،اما مي توانم هيچ چيز نگيرم،و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی شنید که کیمیاگری،در صحرایی در همان نزدیکی،حاصل سال ها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را،که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.به فکر افتاد که حجر کریمه را پیدا کند و ثرومند شود،و سر به صحرا گذاشت.نمی دانست حجر کریمه به چه شکلی است و از این رو،هر سنگ ریزه ای را که می یافت،به گیره کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.
یک سال گذشت،سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.اما مرد،با اشتیاق به جست و جو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد.دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید،بی آن که دیگر توجهی بکند به آن چه انجام می داد.
یک شب،پیش از خواب،متوجه شد که گیره ی کمربندش طلا شده است!
اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب؟ مدت ها بود که به حاصل تلاشش توجه نکرده بود.چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود،به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.چیزی که قبلا یک ماجرا بود،به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود.
دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بود،گیره ی کمربندش طلا بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد.راه درست را انتخاب کرده بود،اما به معجزه ای که منتظرش بود،توجه نکرده بود.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:18  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
همه ي لباس هايي را که ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي، به خيريه ببخش
طوري زندگي کن که هروقت فرزندانت خوبي، مهرباني وبزرگواري ديدند، به ياد توبيفتند
وقتي در شهر نيستي ، از کسي بخواه که نامه ها وروزنامه هايت را برايت بگيرد . اين اولين چيزهايي هستند که توجه دزدان بالقوه را جلب مي کنند
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:17  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اگر باور کنیم که جاودانه نیستیم قدر یکدیگر را می فهمیم و باعث آزار کسی نمی شویم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:7  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید - كیم وو چونگ
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
واقعيت چيزي است که هست و نه چيزي که گمان مي کنيم بايد باشد.ياني
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کاري را که احمق در آخر مي کند، عاقل همان اول مي کند
هيچ پولي به دوستت قرض نده، هر دو را ازدست خواهي داد
ما در برابر دروغ هاي خودمان ازهمه ساده لوح تريم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:4  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
از داو بی یر د مزریچ پرسیدند:
- «بهترین الگو برای پیروی چیست؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند باری تعالی را بفهمند.»
داو بی یر گفت:«بهتر از همه،الگوی کودکان است.»
گفتند:«کودک هیچ چیز نمی داند.هنوز نمی داند واقعیت چیست.»
- «سخت در اشتباهید.کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم.همیشه بی دلیل شاد است.همیشه سرش به کاری مشغول است.وقتی چیزی را می خواهد،تا آن را نگیرد،از عزم و اصرارش کم نمی شود.سرانجام،می تواند خیلی راحت گریه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:2  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
وقتي بلند حرف ميزني صدايت را ميشنوند اما وقتي آرام حرف بزني به گفتهات گوش ميدهند.پل رينو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:0  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن
اگر کسي مايل بود تورا استخدام کند، حتي اگر به آن شغل علاقه نداشتي ، با او مذاکره کن. تا پيشنهاد کسي را شخصا نشنيده اي ، در را به روي فرصت ها نبند
حتي اگر درآمدت خوب است، فرزندانت را وادار کن کار کنند وبخشي از شهيريه ي کالج شان را بپردازند
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي ماندگاري، رويايي جز پاكي روان نداشته باش.ارد بزرگ
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردم پست همچون سراب ميمانند كه چون به آنان نزديك شوي، به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار ميكنند.گوته
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:58  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:57  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آلساندارا مارین،داستان زیر را تعریف می کند:
استاد بزرگ و نگهبان،وظیفه ی مراقبت از یک صومعه ی ذن را بین خود تقسیم کردند.یک روز،نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.
استاد بزرگ همه ی شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او،نصیب کدام یک از آن ها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت:«مساله ای مطرح می کنم.کسی که اول این مساله را حل کند،نگهبان جدید معبد خواهد بود.»
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت،گلدان سفالی گران بهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت:«مساله این است.»
شاگردها،حیران،به گلدان نگاه کردند:به طرح های پیچیده و نادر روی سفال،به تازگی و زیبایی گل.منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟
پس از چند دقیقه،یکی از شاگردها برخاست،به استاد به شاگردهای پیرامونش نگاه کرد،و بعد،به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.
استاد گفت:«تو نگهبان جدید مایی.»
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت،استاد بزرگ توضیح داد:
- «من خیلی واضح توضیح دادم:گفتم که مساله ای پیش روی شما می گذارم.یک مساله،هر چند هم که زیبا و شگفت انگیز باشد،باید از پیش رو برداشته شود.مشکل،مشکل است.می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد.می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد.می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم،اما اصرار داریم به راه مان ادامه بدهیم،چون به ما آرامش می بخشد.تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد؛حمله ی مستقیم به آن.در این لحظه نمی تواند دلسوزی کرد،نباید که بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست،ما را وسوسه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش لحظه اي خوب گوش داد, سپس گفت: پس كوه كچاست؟ من كوهي نمي شنوم.
آنگاه دست درآمد و گفت: من بيهوده مي كوشم آن كوه را لمس كنم, من كوهي نمي يابم.
بيني گفت: كوهي در كار نيست. من او را نمي بويم.
آنگاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه درباره وَهمِ شگفتِ چشم گرمِ گفت و گو شدند و گفتند: اين چشم يك جاي كارش خراب است.(چيزهايي را که ما ميبينيم کساني که به ما خورده ميگيرند هيچگاه نميبينند پس نگران نباشيد مشکل از کار ما نيست بلکه مشکل از خودشان است و روزي ميبينند.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در سال بیست و سوم سلطنت جائو،لائوتزه دریافت که جنگ منجر به ویرانی زادگاهش می شود.از آن جا که سال ها به مراقبه درباره ی جوهر زندگی اش پرداخته بود،می دانست گاهی لازم است آدم عمل کند.پس تصمیم گرفت.یک تصمیم ساده؛محل زندگی اش را عوض کند.
اندک مایملکش را جمع کرد و به طرف هان کئو رفت.کنار دروازه ی شهر،به نگهبانی برخورد.
نگهبان پرسید:«خردمند بزرگ کجا می روند؟»
- «می خواهم از جنگ دور شوم.»
- «نمی توانم بگذارم همین طوری بروید.می خواهم بدانم بعد از این همه سال مراقبه،چه برای آموختن دارید.اگر دانش خود را با من تقسیم کنید،می گذارم بروید.»
لائوتزه برای این که از شر نگهبان راحت شود،همان جا کتاب کوچکی نوشت و تنها نسخه اش را به نگهبان داد.بعد به سفرش ادامه داد و دیگر هرگز چیزی درباره ی او نشنیدند.
متن لائوتزه بارها نسخه برداری شد،از میان قرون گذشت،از میان هزاره ها گذشت،و تا روزگار ما رسید.نامش دائو دجینگ است و به زبان های مختلف ترجمه شده.کتابی بی مرگ است.در یکی از صفحات آن نوشته است:
آن که دیگران را می شناسد،خردمند است.
آن که خود را می شناسد،روشن دیده است.
آن که بر دیگران پیروز می شود،نیرومند است.
آن که بر خود پیروز می شود،شکست ناپذیر است.
آن که شادی را می شناسد،ثروتمند است.
آن که بر راه خویش پا بر جا می ماند،با اراده است.
فروتن باش،و اما غرور خویش را حفظ کن.
خم شو،اما سرافراز بمان.
خود را خالی کن،اما سرشار بمان.
خود را بفرسای،اما تازه بمان.
خردمند،خود را به نمایش نمی گذارد،و از این رو می درخشد.
خودنمایی نمی کند،و بنابراین او را می بینند.
خود را ستایش نمی کند،و بنابراین سزاوار است.
و از آن جا که رقابت نمی کند،هیچ کس در جهان را یارای رقابت با او نیست.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
وقتي در ترافيک گير افتاده اي، اجازه بده ديگران از تو جلو بزنند
به انجمن خانه ومدرسه کمک مالي کن
در تنهايي سوت بزن
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دو زندانی سیاسی سابق آرژانتینیس از آن که سالها هیچ تماسی با هم نداشتند،در میخانه ای در خیابان مایو همدیگر را دیدند و آغاز به مرور سالهای سیاه زندان اختناق کردند،زمانی که مردم بدون گذاشتن رد پایی از خود،ناپدید می شدند.در اوج صحبت،یکی از دیگری پرسید:
-چند سال در زندان ماندی؟
دیگری پاسخ داد:دو سال.
-من شکنجه هایی کشیدم که هیچ کس نمی تواند تصور کند.جلوی چشمهایم به همسرم تجاوز کردند.اما مسئولان این کار هرگز دستگیر و محکوم نشدند.
-بسیار خوب.آیا روح تو آنها را بخشیده است؟
-معلوم است که نه!
-پس هنوز زندانی آن ها هستی.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
جوان صحرا را پشت سر گذاشت و سرانجام به صومعه ی اسکتا،در نزدیکی اسکندریه رسید و اجازه خواست تا در یکی از موعظه های رئیس صومعه شرکت کند.به او اجازه دادند.
آن روز عصر،پدر روحانی درباره ی اهمیت کار در مزرعه صحبت می کرد.
در پایان موعظه،جوان به راهبی گفت:
- «خیلی تحت تاثیرم گذاشت.فکر می کردم درباره ی تقوا و گناه وعظ کند،اما پدر روحانی فقط درباره ی گوجه فرنگی و آبیاری و این جور چیزها صحبت کرد.در شهر ما،همه معتقدند که خدا مهربان است و کافی است دعا کنیم.»
راهب لبخند زد و پاسخ داد:
- «این جا،ما معتقدیم که خدا سهم خودش را انجام داده؛حالا دیگر با ماست که راه را ادامه بدهیم.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سلام عرض میکنم خدمت شما.شما که میای وبلاگو میبینی.شما که میای نظر میدی.شما که دیگران واست مهمن.شما که یه سال از عمرت گذشت.
من قسمتی از روح خداوندی هستم و بعد از روزهای متوالی اومدم و به شما سلام میدم.امیدوارم سال جدید رو با خاطره هایی شیرین و ماندگار شروع کرده باشید.امیدوارم تو این سال بهترین و شادترین لحظه های زندگیتونو تجربه کنید.
امیدوارم سالی پر از موفقیت به همراه داشته باشید.البته همراه با تلاش و پشتکارتون.خدا کنه انقدر امسالمون پربار باشه که وقتی سال بعد میاد نگیم "دریغ از پارسال".
موفق باشید.خدانگهدارتون باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردان بزرگ دير وعده ميدهند ولي زود عمل مي کنند.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
راي بده
عزيزان خود را بايک هديه ي کوچک غير مترقبه شاد کن
حداکثر استفاده را از شرايط بد بکن
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:56  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شیطان که می خواست خود را با عصر جدید تطبیق بدهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد.در روزنامه ای آگهی داد و تمام روز،مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود؛سنگ هایی برای لغزش در تقوا،آینه هایی که آدم را مهم جلوه می داد،عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد.روی دیوار،اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می کرد؛خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کند.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد:«نگران قیمت ها نباشید!الان بردارید و هر وقت داشتید،پولش را بدهید.»
یکی از مشتری ها،در گوشه ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچ کس به آن ها توجه نمی کرد.اما خیلی گران بودند.تعجب کرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد:«فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده ام.اگر زیاد جلب توجه می کردند،مردم می فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.با این حال،قیمت شان کاملا مناسب است؛یکی شان "شک" است، و آن یکی "عقده ی حقارت".تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند،این دو وسوسه،عمل می کنند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
فرزند تنبل سزاوار ميراث تو نيست.فرزند سخت کوش،نيازمند ميراث تو نيست.پس ثروتت را براي کسب آرامش در دوران پيري ات به کار ببر.ضرب المثل چيني
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کاري را که خود مي تواني انجام دهي، از دوستت نخواه
همه ي زيبايي ها را دور خود جمع کن
فروتني آن گاه که ابراز نشود، در نظر مي آيد
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بيشترين تاثير افراد خوب زماني احساس ميشود كه از ميان ما رفته باشند. امرسون
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آقا و خانم میمون،روی شاخه ی درختی نشسته بودند و غروب خورشید را تماشا می کردند.بعد خانم میمون از آقا میمون پرسید:«وقتی خورشید به افق می رسد،چه چیز باعث می شود که رنگ آسمان عوض شود؟»
آقا میمون گفت:«اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم،از زندگی عقب می مانیم.ساکت باش.بیا دل مان را با این غروب رمانتیک شاد کنیم.»
خانم میمون خشمگین شد:«تو عقب مانده و خرافاتی هستی.هیچ توجهی به منطق نداری و فقط می خواهی از زندگی استفاده کنی.»
همان لحظه،هزارپایی از آن جا می گذشت.آقا میمون گفت:«هزارپا! موقع حرکت،چه طور همه ی پاهایت را هماهنگ با هم حرکت می دهی؟»
هزارپا گفت:«تا حالا فکرش را نکرده ام.»
- «پس فکر کن! زن من توضیح می خواهد!»
هزارپا به پاهایش نگاه کرد و گفت:«خب ... این عضله را منقبض می کنم ... نه نه،نه،این بهتر است،بدنم را به این طرف متمایل می کنم ...»
هزارپا نیم ساعت تمام سعی کرد توضیح بدهد که چه طور پاهایش را تکان می دهد، و مدام گیج تر می شد.بعد که خواست به راهش ادامه بدهد،دیگر نتوانست راه برود.
خانم میمون،با نومیدی جیغ زد:«می بینی چه کار کردی؟ گیجش کردی.خواست توضیج بدهد که چه طور راه می رود و حالا اصلا نمی تواند راه برود.»
آقا میمون گفت:«حالا می بینی چه بلایی سر کسی می آید که می خواهد توضیح همه چیز را بداند؟» و بعد دیگر حرف نزد و غروب را تماشا کرد.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
راي بده
عزيزان خود را بايک هديه ي کوچک غير مترقبه شاد کن
حداکثر استفاده را از شرايط بد بکن
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي اداره كردن خويش از سرت استفاده كن براي اداره كردن ديگران از قلبت.دالايي لاما
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شاه ونگ خردمند،تصميم گرفت از زندان قصرش بازديد کند و شکايت هاي زندانيان را بشنود.
زنداني متهم به قتلي گفت:«من بي گناهم.مرا به اينجا آوردند،چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم.اما قتلي مرتکب نشده ام.»
ديگري گفت:«مرا به رشوه گيري متهم کرده اند.اما من فقط هديه اي را پذيرفتم که به من دادند.»
همه ي زندانيان در برابر شاه ونگ ادعاي بي گناهي مي کردند.اما يک از آن ها،جواني تقريباً بيست ساله،گفت:
- «من گناهکارم.برادرم را در نزاعي زخمي کردم و سزاوار مجازاتم.اين مي توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم»
شاه ونگ فرياد زد:«بي درنگ اين جنايت کار را از زندان اخراج کنيد! اين همه آدم بي گناه اينجاست،اين آدم،همه را فاسد مي کند!»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
به معلم ها،افراد پليس،آتش نشان ها و افراد نظامي احترام بگذار
وقتت را براي ياد گرفت« حقه هاي تجارتي » تلف نکن. درعوض خود تجارت را ياد بگير
نگذار بدخلق شوي
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي كردن، بزرگترين خوشبختيهاست.بودا
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تمام افكار خود را روي كاري كه انجام ميدهيد، متمركز كنيد؛ پرتوهاي خورشيد تا متمركز نشوند نميسوزانند.
براي شنا كردن در جهت مخالف جريان، قدرت و جرات لازم است هر ماهي مردهاي ميتواند همسو با جريان آب حركت كند. ساموئل اسمايل
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:38  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کافي است زمان مرگت را بداني ، آن وقت است که حتي زيبايي خوردن يک ليوان آب را از دست نمي دهيد.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بيش از همه، ممنون سختي ها باش
هرجا که ايستاده اي ، شادي سبز کن
ايجاد احترام آسان تر از بدست آوردن مجدد آن است
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند.مثل همیشه،با آرایشگر گپ می زد،تا این که،چشم شان به خبری در روزنامه،درباره ی کودکان سرراهی افتاد.آرایشگر گفت:«می بینید؟ این فاجعه نشان می دهد که خدا وجود ندارد.»
- «چه طور؟»
- «روزنامه نمی خوانید؟ مردم رنج می کشند،بچه ها را سر راه می گذارند،همه جور جنایتی را انجام می دهند.اگر خدا وجود داشت،رنج وجود نداشت.»
مشتری به فکر افتاد،اما کار آرایشگر تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفت و گو را ادامه ندهد.درباره ی مسائل ساده صحبت کردند،و بعد حق الزحمه ی آرایشگر را داد و رفت.
اما اولین چیزی که دید،گدایی بود با موهای بلند و ژولیده.بی درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:«می دانید که آرایشگرها وجود ندارند؟»
- «چه طور ممکن است؟ من خودم آرایشگرم!»
مرد اصرار کرد:«وجود ندارند.اگر وجود داشتند،هیچ کس نباید موی بلند و ژولیده می داشت.آن مرد را در آن گوشه ببین!»
- «مطمئن باش که آرایشگرها وجود دارند.اما این مرد هرگز نمی آید این جا.»
- «دقیقاً! خدا هم وجود دارد.اما مردم نزد او نمی روند.اگر به دنبالش بگردند،کم تر تنها می مانند و آن همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سالی یکی دوبار خون اهدا کن
دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار
راز نگه دار باش
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آنا سینترا تعریف می کند که پسر کوچکش _با کنجکاوی کسی که واژه ی جدیدی را میشنود،اما هنوز معنای آن را نمی فهمد_ از او پرسید:
مامان،پیری یعنی چه؟
آنا پیش از اینکه پاسخ بدهد،در کم تر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه،دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام باری پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد.چشم هایش را به سوی پسرش گرداند که خندان،منتظر پاسخی بود.آنا گفت:پسر،به صورت من نگاه کن.این پیری است.و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشمها را تماشا کرد.چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد:مامان!پیری چقدر قشنگ است!
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
زيبايي غير از آنكه نعمت خداست، دام شيطان نيز هست. فردريش نيچه
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بامردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند
فرق میان موسیقی شوپن، موتسارت و بتهون را یاد بگیر
در روز تولدت درختی بکار
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت : " مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد ."
شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلا کش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد !"
زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف نديد.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردم اشتباهات كوچك خود را روي هم ميريزند و از آن غولي ميسازند كه نامش تقدير است. جان اوليور هانيز
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بشريت آنقدر كه از فكر حوادث ناراحت ميشود، از خود آن حوادث زحمت نميبيند. مونتي
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هركس ميتواند آزادانه راه خود را برگزيند، هيچكس را نميتوان به زور وادار ساخت تا به عقيدهاي ايمان بياورد.لوتر
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ژان با پدربزرگش در میدانی در پاریس قدم میزد.به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود.کفش مشتری اشکالی داشت.کفاش آرام به اعتراض او گوش داد،عذرخواهی کرد و قول داد نقص را برطرف کند.سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند.در میز کنارشان،پیش خدمت از مردی _که ظاهر متشخص و مهمی داشت_خواهش کرد کمی صندلی اش را جابه جا کند تا فضا باز شود.مرد متشخص موج اعتراضی بر سر پیش خدمت فرو بارید و حاظر نشد جابه جا شود.پدربزرگ گفت:هرگز چیزی را که دیدم فراموش نمی کنم.آن کفاش یک اعتراض را پذیرفت،اما این مرد حاظر نشد از جایش تکان بخورد.آدمهای مفیدی که کارهای مفید انجام میدهند،آزرده نمی شوند اگر مثل بی مصرفها با آنها برخورد شود.اما بی مصرفها همیشه خود را مهم میدانند و تمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر پنهان می کنند.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تنها، داشتن انديشه خوب كافي نيست موضوع اصلي در اينجاست كه آن را خوب به كار ببريم.رنه دكارت
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
من جز خوبي نشان ديگري كه نشانه برتري باشد، نميشناسم.بتهوون
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:38  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
هر وقت که برای همسرتان کارت پستال می فرستید ، روی پاکت آن تمبر عاشقانه ای بزنید
آنچه را بچه ها به حراج گذاشته اند، بخر
یک بار درزندگی یک اتومبیل کروکی بخر
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:37  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.
روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .
نگاهی به او انداخت.
فقط چند سکه داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که
از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم
و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.
خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد
باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید
این رمز موفقیت است
لبخند بزنید.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از دوستان روانشناسم تعریف میکرد که _بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل اصلی افسردگی افراد میدانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ میدهند.درست در لحظه ی بیدار شدن از خواب است که افسرگی،خود را به شدیدترین شکل آشکار میکنند:هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.
این موضوع،ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا میدارد:بدترین گامها،نخستین آنها است.هنگامی که برای تصمیم گیری مهمی آماده میشویم،تمام نیروهای جهان،برای جلوگیری از پیشروی ما متمرکز میشوند.به این امر عادت کرده ایم.یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است.و چون نمیتوانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم،انرژی مازادمان را متمرکز،و صرف برداشتن نخستین گام کنیم.از آن پس،راه خود به یاری مان خواهد آمد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:32  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
براي موفقيت يک ويژگي لازم است که همان داشتن هدف است .به بيان ديگرفرد بايد بداند که چه مي خواهد و به شدت خواستار به دست آوردن آن باشد.ناپلئون هيل
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|