داستان زیر،درباره ی آن چه بی فکرانه انتخاب می کنیم،بسیار آموزنده است:
روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.
سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:0  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تمام دوستان خاخام یاکف،همسر او را غیر قابل تحمل می دانستند– برای هر موضوعی،بحث راه می انداخت–.
اما یاکف هرگز به بحث های او پاسخ نمی داد.
تا این که در مراسم عروسی پسرشان که صدها مهمان،شاد و سرحال جمع شده بودند،خاخام شروع کرد به جواب دادن به همسرش،اما طوری که تمام مهمان ها بشنوند.
وقتی هیجان برطرف شد،یکی از دوستان یاکف پرسید:«چه شد؟ چرا تصمیمت را عوض کردی و بر خلاف همیشه،به تحریکات او جواب دادی؟»
خاخام زمزمه کرد:«ببین،حالا خیلی هم خوشحال است.»
و به راستی هم،همسر خاخام حالا با شادی بسیار بیش تری از مهمانی لذت می برد.
دوستش گفت:«جلو مردم با هم بحث و جدل کردید! اصلا دلیل رفتارتان را نمی فهمم!»
- «چند روز پیش،فهمیدم چیزی که بیش تر از همه زنم را آذار می دهد،سکوت من است.فکر می کرد نادیده اش می گیرم و خودم را از او دور می کنم و خودم را با تقوا می دانم و می خواهم در او احساس حقارت ایجاد کنم.اما من خیلی دوستش دارم،تصمیم گرفتم در برابر مردم وانمود کنم که مهارم را از دست داده ام.متوجه شد که من احساساتش را می فهمم،مثل اویم و هنوز می خواهم با او گفت و گو کنم.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:53  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
گره های عشق رابطه ای نیرومند تر آنی که گمان می کنیم،خلق می کنند.
جی.راین و سارا فیدر از آزمایشگاه فرا روانشناسی دانشگاه دوک،مجموعه ای شامل موارد متنوع تجلی این رابطه،حتی جانوران،گرد آورده اند.یکی از این موارد چنین است:
پسر جوان به نام هیو برادی عادت داشت از کبوتر هایی که نزدکی خانه شان زندگی میکردند،مراقبت کند.یک بار،یکی از آن ها را زخمی یافت،معالجه اش کرد،غذایش داد،و روی پای راست آن کبوتر،برچسبی با شماره ی 167 نصب کرد.
زمستان بعد،هیو مجبور شد به طور اضطراری جراحی شود.در حالی که در بیمارستانی بسیار دور از خانه اش بستری بود،صدای برخورد چیزی با پنجره ی اتاقش را شنید.از پرستار خواهش کرد پنجره را بگشاید؛کبوتری بال زنان وارد اتاق شد و روی سینه ی پسرک نشست.
بر پای راست کبوتر،برچسبی با شماره ی 167 دیده می شد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
نجار،یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد.آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.
موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند،قبل از ورود،نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد.بعد با دو دستش،شاخه های درخت را گرفت.
چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد،همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند،برای فرزندانش قصه گفت،و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.
از آن جا می توانستند درخت را ببینند.دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیر،و دلیل این رفتار نجار را پرسید.
نجار گفت:«آه،این درخت مشکلات من است.موقع کار،مشکلات فراوانی پیش می آید،اما این مشکلات،مال من است و ربطی هم به همسر و فرزندانم ندارد.وقتی به خانه می رسم،مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم.روز بعد،وقتی می خواهم سر کار بروم،دوباره آن ها را از روی شاخه برمی دارم.جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم،خیلی از مشکلات،دیگر آن جا نیستند،و بقیه هم خیلی سبک شده اند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:32  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با محیط زندگی اش پر کنیم، و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم،قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد.
از سوی دیگر،اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم،بی درنگ بیرون می پرد.سوخته،اما زنده است!
گاهی،ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم.فکر می کنیم همه چیز رو به راه است،و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم،گذراست.به سوی مرگ می شتابیم،اما همان طور آرام و بی تفاوت،در آبی که مدام گرم تر می شود،باقی می مانیم.سرانجام می میریم،شاد و پخته،بی آن که متوجه تغییرات اطراف مان شده باشیم.
قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارایی" (درست انجام دادن کارها)،باید "موثر" باشند (کارهای درست انجام دهند).و به این منظور،باید مدام رشد کنیم،باید فضا را برای گفت و گو،برای ارتباط با دیگران،مشارکت و برنامه ریزی،و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه ی بزرگ تر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.
قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز،اطاعت مهم ترین عامل زندگی است، و نه رقابت:به کسی که می توانیم،دستور بدهیم و از کسی که قدرت دارد،اطاعت کنیم.کجاست زندگی حقیقی؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم،اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:49  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
با نویسنده ی ونزوئلایی،دولسه روخاس،در کافه ای در بوئنوس آیرس بودم.در مورد آرامش صحبت می کردم که از قلب انسان بسیار دور شده است.بعد دولسه داستان زیر را برایم تعریف کرد.
پادشاهی جزیره ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل،آرامش را تصویر کند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلوها،تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان در آسمان،و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد،اما سرانجام فقط دو تابلو را انتخاب کرد.
اولی،تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید،و اگر دقیق نگاه می کردند،در گوشه ی چپ دریاچه،خانه ی کوچکی قرار داشت،پنجره اش باز بود،دود از دودکش آن برمی خواست،که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد.اما کوه ها ناهموار بود،قله ها تیز و دندانه ای بود.آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود،و ابرها آبستن آذرخش،تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند،هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد،در بریدگی صخره ای شوم،جوجه ی پرنده ای را می دید.آن جا،در میان غرش وحشیانه ی توفان،جوجه گنجشکی،آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش،تابلو دوم است.بعد توضیح داد:
- «آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت می شود،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در دوران مسیحی شدن ژاپن،سامورائی ها یک مبلغ مسیحی را دستگیر کردند.
یکی از جنجگویان گفت:«اگر می خواهی زنده بمانی،فردا صبح باید تمثال مسیح را جلو چشم ما لگدکوب کنی.»
مبلغ،بدون هیچ تردیدی در قلبش،خوابید.هرگز آن توهین را روا نمی داشت،و بنابراین خودش را برای شهادت آماده کرد.
نیمه شب از خواب بیدار شد،از روی تختش برخاست و ناگهان پایش را روی بدن کسی گذاشت که روی زمین خوابیده بود.نگاه کرد و نزدیک بود بیهوش شود؛خود عیسی مسیح روی زمین خوابیده بود!
مسیح گفت:«اکنون که پایت را روی خود من گذاشتی،فردا هم تمثال مرا لگدکوب کن.جنگ برای یک آرمان،بسیار مهم تر از دادن یک قربانی است.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آیا اکنون دقیقا می دانی کجایی؟ در شهری،کنار مردم دیگری،و در این لحظه،به احتمال زیاد،افراد زیادی،در قلب خود همان امیدها و نومیدی هایی را پناه داده اند که تو داده ای.
جلوتر برویم:تو ذره ای میکروسکوپی،بر سطح یک کره ای.این کره به دور خود می گردد، و خود،در کنار میلیون ها کره ی دیگر،در گوشه ای از کهکشان است.
این کهکشان،بخشی از چیزی است که کیهان نام دارد،که پر از توده های ستاره ای است.هیچ کس نمی داند آن چه کیهان می نامند،کجا آغاز می شود و کجا پایان می گیرد.
با این وجود،تو بزرگی؛بجنگ،تلاش کن،بیش تر بکوش،رویا داشته باش،به خاطر عشق شادی کن یا اندوهگین شو.اگر زنده نباشی،کار دنیا لنگ می شود.
ما حق داریم یگانه باشیم.و داستان ما هم همین را می گوید:
نجاری با همکارانش،در جست و جوی موارد اولیه ی کار،در ایالت کی سفر می کردند.درخت عظیمی را دیدند.اگر پنج مرد دست به دست هم می دادند،نمی توانستند دورش را بگیرند،و آن قدر بلند بود که نوکش به ابرها می رسید.
استاد نجار گفت:«وقت مان را تلف نکنیم،قطع کردنش زحمت زیادی می برد،اگر بخواهیم با آن قایق بسازیم،آن قدر سنگین می شود که غرق می شود.اگر بخواهیم با آن سقفی بسازیم،دیوارهای خانه تحمل وزنش را نخواهند داشت.»
همه به راه افتادند،یکی از کارآموزها گفت:
- «درخت به این بزرگی،به هیچ دردی نمی خورد!»
استاد نجار گفت:«اشتباه می کنی.او سرنوشت خودش را دارد.اگر مثه بقیه بود،قطعش کرده بودیم.اما جرات داشت با دیگران متفاوت باشد،برای همین،زمان درازی،نیرومند و سرافراز،زنده می ماند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:1  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مهاتما گاندي،پس از استقلال هندوستان،سفري به انگلستان داشت.همراه چند نفر از خيابان هاي لندن مي گذشت که ناگهان توجهش به ويترين يک جواهر فروشي معروف جلب شد.
گاندي همان جا ماند و به سنگ هاي قيمتي و جواهرات خوش تراش خيره شد.صاحب جواهر فروشي بي درنگ او را شناخت و به خيابان رفت و به او سلام کرد:
- «باعث افتخارم است که مهاتما اين جايند و کار ما را تماشا مي کنند.ما اجناس بسيار گران بها و زيبا و هنرمندانه اي داريم و مايليم هديه اي به شما بدهيم.»
گاندي پاسخ داد:«بله،دارم با شگفتي بسيار،تحسين مي کنم. و بيش تر از خودم تعجب مي کنم،چون مي بينم که مي توانم هديه ي گران بهايي بگيرم،اما مي توانم هيچ چيز نگيرم،و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی شنید که کیمیاگری،در صحرایی در همان نزدیکی،حاصل سال ها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را،که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.به فکر افتاد که حجر کریمه را پیدا کند و ثرومند شود،و سر به صحرا گذاشت.نمی دانست حجر کریمه به چه شکلی است و از این رو،هر سنگ ریزه ای را که می یافت،به گیره کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.
یک سال گذشت،سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.اما مرد،با اشتیاق به جست و جو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد.دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید،بی آن که دیگر توجهی بکند به آن چه انجام می داد.
یک شب،پیش از خواب،متوجه شد که گیره ی کمربندش طلا شده است!
اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب؟ مدت ها بود که به حاصل تلاشش توجه نکرده بود.چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود،به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.چیزی که قبلا یک ماجرا بود،به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود.
دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بود،گیره ی کمربندش طلا بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد.راه درست را انتخاب کرده بود،اما به معجزه ای که منتظرش بود،توجه نکرده بود.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:18  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
از داو بی یر د مزریچ پرسیدند:
- «بهترین الگو برای پیروی چیست؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند باری تعالی را بفهمند.»
داو بی یر گفت:«بهتر از همه،الگوی کودکان است.»
گفتند:«کودک هیچ چیز نمی داند.هنوز نمی داند واقعیت چیست.»
- «سخت در اشتباهید.کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم.همیشه بی دلیل شاد است.همیشه سرش به کاری مشغول است.وقتی چیزی را می خواهد،تا آن را نگیرد،از عزم و اصرارش کم نمی شود.سرانجام،می تواند خیلی راحت گریه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:2  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:57  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آلساندارا مارین،داستان زیر را تعریف می کند:
استاد بزرگ و نگهبان،وظیفه ی مراقبت از یک صومعه ی ذن را بین خود تقسیم کردند.یک روز،نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.
استاد بزرگ همه ی شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او،نصیب کدام یک از آن ها خواهد شد.
استاد بزرگ گفت:«مساله ای مطرح می کنم.کسی که اول این مساله را حل کند،نگهبان جدید معبد خواهد بود.»
بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت،گلدان سفالی گران بهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.
استاد گفت:«مساله این است.»
شاگردها،حیران،به گلدان نگاه کردند:به طرح های پیچیده و نادر روی سفال،به تازگی و زیبایی گل.منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟
پس از چند دقیقه،یکی از شاگردها برخاست،به استاد به شاگردهای پیرامونش نگاه کرد،و بعد،به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.
استاد گفت:«تو نگهبان جدید مایی.»
وقتی شاگرد به جای خودش برگشت،استاد بزرگ توضیح داد:
- «من خیلی واضح توضیح دادم:گفتم که مساله ای پیش روی شما می گذارم.یک مساله،هر چند هم که زیبا و شگفت انگیز باشد،باید از پیش رو برداشته شود.مشکل،مشکل است.می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد.می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد.می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم،اما اصرار داریم به راه مان ادامه بدهیم،چون به ما آرامش می بخشد.تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد؛حمله ی مستقیم به آن.در این لحظه نمی تواند دلسوزی کرد،نباید که بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست،ما را وسوسه کند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
داشتم از طبقه ی نهم ساختمان به شهر نگاه می کردم و در این فکر بودم که دنیا چقدر شلوغ و چقدر بی رحم شده و از این حرفا.
به یاد دوران کودکی یک موشک کاغذی ساختم و از پنجره پرتابش کردم. کلی کیف داد. بعد با خودم فکر کردم شاید دنیا تغییر کرده باشه ولی اون چیزی که منو اذیت میکنه خود منم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
در سال بیست و سوم سلطنت جائو،لائوتزه دریافت که جنگ منجر به ویرانی زادگاهش می شود.از آن جا که سال ها به مراقبه درباره ی جوهر زندگی اش پرداخته بود،می دانست گاهی لازم است آدم عمل کند.پس تصمیم گرفت.یک تصمیم ساده؛محل زندگی اش را عوض کند.
اندک مایملکش را جمع کرد و به طرف هان کئو رفت.کنار دروازه ی شهر،به نگهبانی برخورد.
نگهبان پرسید:«خردمند بزرگ کجا می روند؟»
- «می خواهم از جنگ دور شوم.»
- «نمی توانم بگذارم همین طوری بروید.می خواهم بدانم بعد از این همه سال مراقبه،چه برای آموختن دارید.اگر دانش خود را با من تقسیم کنید،می گذارم بروید.»
لائوتزه برای این که از شر نگهبان راحت شود،همان جا کتاب کوچکی نوشت و تنها نسخه اش را به نگهبان داد.بعد به سفرش ادامه داد و دیگر هرگز چیزی درباره ی او نشنیدند.
متن لائوتزه بارها نسخه برداری شد،از میان قرون گذشت،از میان هزاره ها گذشت،و تا روزگار ما رسید.نامش دائو دجینگ است و به زبان های مختلف ترجمه شده.کتابی بی مرگ است.در یکی از صفحات آن نوشته است:
آن که دیگران را می شناسد،خردمند است.
آن که خود را می شناسد،روشن دیده است.
آن که بر دیگران پیروز می شود،نیرومند است.
آن که بر خود پیروز می شود،شکست ناپذیر است.
آن که شادی را می شناسد،ثروتمند است.
آن که بر راه خویش پا بر جا می ماند،با اراده است.
فروتن باش،و اما غرور خویش را حفظ کن.
خم شو،اما سرافراز بمان.
خود را خالی کن،اما سرشار بمان.
خود را بفرسای،اما تازه بمان.
خردمند،خود را به نمایش نمی گذارد،و از این رو می درخشد.
خودنمایی نمی کند،و بنابراین او را می بینند.
خود را ستایش نمی کند،و بنابراین سزاوار است.
و از آن جا که رقابت نمی کند،هیچ کس در جهان را یارای رقابت با او نیست.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دو زندانی سیاسی سابق آرژانتینیس از آن که سالها هیچ تماسی با هم نداشتند،در میخانه ای در خیابان مایو همدیگر را دیدند و آغاز به مرور سالهای سیاه زندان اختناق کردند،زمانی که مردم بدون گذاشتن رد پایی از خود،ناپدید می شدند.در اوج صحبت،یکی از دیگری پرسید:
-چند سال در زندان ماندی؟
دیگری پاسخ داد:دو سال.
-من شکنجه هایی کشیدم که هیچ کس نمی تواند تصور کند.جلوی چشمهایم به همسرم تجاوز کردند.اما مسئولان این کار هرگز دستگیر و محکوم نشدند.
-بسیار خوب.آیا روح تو آنها را بخشیده است؟
-معلوم است که نه!
-پس هنوز زندانی آن ها هستی.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
جوان صحرا را پشت سر گذاشت و سرانجام به صومعه ی اسکتا،در نزدیکی اسکندریه رسید و اجازه خواست تا در یکی از موعظه های رئیس صومعه شرکت کند.به او اجازه دادند.
آن روز عصر،پدر روحانی درباره ی اهمیت کار در مزرعه صحبت می کرد.
در پایان موعظه،جوان به راهبی گفت:
- «خیلی تحت تاثیرم گذاشت.فکر می کردم درباره ی تقوا و گناه وعظ کند،اما پدر روحانی فقط درباره ی گوجه فرنگی و آبیاری و این جور چیزها صحبت کرد.در شهر ما،همه معتقدند که خدا مهربان است و کافی است دعا کنیم.»
راهب لبخند زد و پاسخ داد:
- «این جا،ما معتقدیم که خدا سهم خودش را انجام داده؛حالا دیگر با ماست که راه را ادامه بدهیم.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
عبارت دل نگرانی،دو بخش است "دل" و "نگرانی".یعنی پیش از آن که حادثه ای رخ دهد،دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی می کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.یعنی این تصور که اتفاقاتی که در آینده رخ می دهند،همیشه نا مطلوبند.
البته استثناهای فراوانی وجود دارد.یکی از آن ها،قهرمان این داستان کوتاه است:
پادشاه پیری در هندوستان،دستور داد مردی را به دار بیاویزند.همین که دادگاه تمام شد،مرد محکوم گفت:«اعلی حضرتا،شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه کار می کنند.به گوروها،خردمندان،مارگیران و مرتاضان احترام می گذارید.بسیار خوب.وقتی بچه بودم،پدربزرگم به من یاد داد که چه گونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم.در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد،باید مرا زنده نگه دارید.»
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت:«باید دو سال در کنار این جانور بمانم.»
پادشاه گفت:«دو سال به تو وقت می دهم.اما اگر بعد از این دو سال،اسب پرواز نکند،تو را به دار می آویزم.»
مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز رو تنش است.وقتی به خانه رسید،دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.
همه جیغ زدند:«دیوانه شده ای؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز در بیاورد؟»
پاسخ داد:«نگران نباشید.اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند،یک وقت دیدید که یاد گرفت.دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد.سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم.حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود،حکومت سرنگون بشود،جنگ بشود.و آخر این که اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد،دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:52  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آقا و خانم میمون،روی شاخه ی درختی نشسته بودند و غروب خورشید را تماشا می کردند.بعد خانم میمون از آقا میمون پرسید:«وقتی خورشید به افق می رسد،چه چیز باعث می شود که رنگ آسمان عوض شود؟»
آقا میمون گفت:«اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم،از زندگی عقب می مانیم.ساکت باش.بیا دل مان را با این غروب رمانتیک شاد کنیم.»
خانم میمون خشمگین شد:«تو عقب مانده و خرافاتی هستی.هیچ توجهی به منطق نداری و فقط می خواهی از زندگی استفاده کنی.»
همان لحظه،هزارپایی از آن جا می گذشت.آقا میمون گفت:«هزارپا! موقع حرکت،چه طور همه ی پاهایت را هماهنگ با هم حرکت می دهی؟»
هزارپا گفت:«تا حالا فکرش را نکرده ام.»
- «پس فکر کن! زن من توضیح می خواهد!»
هزارپا به پاهایش نگاه کرد و گفت:«خب ... این عضله را منقبض می کنم ... نه نه،نه،این بهتر است،بدنم را به این طرف متمایل می کنم ...»
هزارپا نیم ساعت تمام سعی کرد توضیح بدهد که چه طور پاهایش را تکان می دهد، و مدام گیج تر می شد.بعد که خواست به راهش ادامه بدهد،دیگر نتوانست راه برود.
خانم میمون،با نومیدی جیغ زد:«می بینی چه کار کردی؟ گیجش کردی.خواست توضیج بدهد که چه طور راه می رود و حالا اصلا نمی تواند راه برود.»
آقا میمون گفت:«حالا می بینی چه بلایی سر کسی می آید که می خواهد توضیح همه چیز را بداند؟» و بعد دیگر حرف نزد و غروب را تماشا کرد.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شاه ونگ خردمند،تصميم گرفت از زندان قصرش بازديد کند و شکايت هاي زندانيان را بشنود.
زنداني متهم به قتلي گفت:«من بي گناهم.مرا به اينجا آوردند،چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم.اما قتلي مرتکب نشده ام.»
ديگري گفت:«مرا به رشوه گيري متهم کرده اند.اما من فقط هديه اي را پذيرفتم که به من دادند.»
همه ي زندانيان در برابر شاه ونگ ادعاي بي گناهي مي کردند.اما يک از آن ها،جواني تقريباً بيست ساله،گفت:
- «من گناهکارم.برادرم را در نزاعي زخمي کردم و سزاوار مجازاتم.اين مي توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم»
شاه ونگ فرياد زد:«بي درنگ اين جنايت کار را از زندان اخراج کنيد! اين همه آدم بي گناه اينجاست،اين آدم،همه را فاسد مي کند!»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:41  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند.مثل همیشه،با آرایشگر گپ می زد،تا این که،چشم شان به خبری در روزنامه،درباره ی کودکان سرراهی افتاد.آرایشگر گفت:«می بینید؟ این فاجعه نشان می دهد که خدا وجود ندارد.»
- «چه طور؟»
- «روزنامه نمی خوانید؟ مردم رنج می کشند،بچه ها را سر راه می گذارند،همه جور جنایتی را انجام می دهند.اگر خدا وجود داشت،رنج وجود نداشت.»
مشتری به فکر افتاد،اما کار آرایشگر تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفت و گو را ادامه ندهد.درباره ی مسائل ساده صحبت کردند،و بعد حق الزحمه ی آرایشگر را داد و رفت.
اما اولین چیزی که دید،گدایی بود با موهای بلند و ژولیده.بی درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:«می دانید که آرایشگرها وجود ندارند؟»
- «چه طور ممکن است؟ من خودم آرایشگرم!»
مرد اصرار کرد:«وجود ندارند.اگر وجود داشتند،هیچ کس نباید موی بلند و ژولیده می داشت.آن مرد را در آن گوشه ببین!»
- «مطمئن باش که آرایشگرها وجود دارند.اما این مرد هرگز نمی آید این جا.»
- «دقیقاً! خدا هم وجود دارد.اما مردم نزد او نمی روند.اگر به دنبالش بگردند،کم تر تنها می مانند و آن همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:35  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
آنا سینترا تعریف می کند که پسر کوچکش _با کنجکاوی کسی که واژه ی جدیدی را میشنود،اما هنوز معنای آن را نمی فهمد_ از او پرسید:
مامان،پیری یعنی چه؟
آنا پیش از اینکه پاسخ بدهد،در کم تر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه،دشواری ها و نومیدی های خودش را به یاد آورد و تمام باری پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد.چشم هایش را به سوی پسرش گرداند که خندان،منتظر پاسخی بود.آنا گفت:پسر،به صورت من نگاه کن.این پیری است.و پسر چروک های آن صورت و اندوه آن چشمها را تماشا کرد.چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد:مامان!پیری چقدر قشنگ است!
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:47  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت : " مادرم قصد دارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد ."
شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.
شيوانا تبسمي کرد و گفت : " اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلا کش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد !"
زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف نديد.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
ژان با پدربزرگش در میدانی در پاریس قدم میزد.به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود.کفش مشتری اشکالی داشت.کفاش آرام به اعتراض او گوش داد،عذرخواهی کرد و قول داد نقص را برطرف کند.سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند.در میز کنارشان،پیش خدمت از مردی _که ظاهر متشخص و مهمی داشت_خواهش کرد کمی صندلی اش را جابه جا کند تا فضا باز شود.مرد متشخص موج اعتراضی بر سر پیش خدمت فرو بارید و حاظر نشد جابه جا شود.پدربزرگ گفت:هرگز چیزی را که دیدم فراموش نمی کنم.آن کفاش یک اعتراض را پذیرفت،اما این مرد حاظر نشد از جایش تکان بخورد.آدمهای مفیدی که کارهای مفید انجام میدهند،آزرده نمی شوند اگر مثل بی مصرفها با آنها برخورد شود.اما بی مصرفها همیشه خود را مهم میدانند و تمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر پنهان می کنند.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.
روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .
نگاهی به او انداخت.
فقط چند سکه داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که
از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم
و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.
خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد
باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید
این رمز موفقیت است
لبخند بزنید.....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از دوستان روانشناسم تعریف میکرد که _بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل اصلی افسردگی افراد میدانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ میدهند.درست در لحظه ی بیدار شدن از خواب است که افسرگی،خود را به شدیدترین شکل آشکار میکنند:هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.
این موضوع،ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا میدارد:بدترین گامها،نخستین آنها است.هنگامی که برای تصمیم گیری مهمی آماده میشویم،تمام نیروهای جهان،برای جلوگیری از پیشروی ما متمرکز میشوند.به این امر عادت کرده ایم.یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است.و چون نمیتوانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم،انرژی مازادمان را متمرکز،و صرف برداشتن نخستین گام کنیم.از آن پس،راه خود به یاری مان خواهد آمد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:32  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دخترا يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:18  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از مراسم راز آموزی جادوگری،گذاشتن یک نوآموز در کیسه ای عظیم، و آویختنش از یک درخت بود.در تمام طول شب،جادوگران می رقصیدند و کیسه را می چرخاندند.
این سنت به طور ناگهانی و بدون هیچ بنیانی وارد سنت شفاهی شد.به همین دلیل اعتبار آن بسیار مورد تردید است.اچ.مولر،از پژوهشگران جادوگری،به خطر یک توجیه تن در می دهد:هنگامی که آن کیسه می چرخد،نوآموز حس جهت یابی اش را از دست میدهد.سعی می کند داخل کیسه روی پاهایش بایستد،اما کف کیسه قابل انعطاف است.فضای داخلش بزرگ است _اما چون تاریک است؛کوچک به نظر می رسد_ دستهای نوآموز به دیواره های کیسه می رسد.بدین ترتیب،نوآموز درک خود را از زمان و مکان از دست می دهد و برای ادراک نوینی از واقعیت آماده می شود.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" از "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:14  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به اونشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. درگوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.!!!!
اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه میگفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفاتمناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد میتواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مردرا به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه میكند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پسبگیرید!!
وقتی با ارامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
پائولوكوئلیو
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
مهاتما گاندی،تمام عمر جنگید،تا موفق شد هندوستان را از سلطه ی انگلستان آزاد کند.وقتی گفتند که او یکی از بزرگ ترین شخصیت هایی است که تا کنون در تاریخ جهان ظاهر شده،پاسخ داد:
من چیز تازه ای ندارم تا به دنیا بیاموزم.راستی و عدم خشونت به اندازه ی کوهستان قدمت دارند.تنها کاری که من کرده ام،تلاش برای گذاشتن این دو اصل در بلندترین جایگاه خود بوده است.هنگام این تلاش،بسیار اشتباه کردم و از اشتباه های خود بسیار آموختم.
آنان که به این واقعیت های ساده باور دارند،تنها هنگامی می توانند به ترویج آن ها بپردازند که مطابق با آن ها زندگی نمایند.به تمامی اعتقاد دارم که هر زن یا مردی میتواند آن چه را که من انجام دادم،تحقق بخشد،اگر همان تلاش را انجام دهد،و همان امید و ایمان را رشد دهد.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:9  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
یکی از مراسم راز آموزی جادوگری،گذاشتن یک نوآموز در کیسه ای عظیم، و آویختنش از یک درخت بود.در تمام طول شب،جادوگران می رقصیدند و کیسه را می چرخاندند.
این سنت به طور ناگهانی و بدون هیچ بنیانی وارد سنت شفاهی شد.به همین دلیل اعتبار آن بسیار مورد تردید است.اچ.مولر،از پژوهشگران جادوگری،به خطر یک توجیه تن در می دهد:هنگامی که آن کیسه می چرخد،نوآموز حس جهت یابی اش را از دست میدهد.سعی می کند داخل کیسه روی پاهایش بایستد،اما کف کیسه قابل انعطاف است.فضای داخلش بزرگ است _اما چون تاریک است؛کوچک به نظر می رسد_ دستهای نوآموز به دیواره های کیسه می رسد.بدین ترتیب،نوآموز درک خود را از زمان و مکان از دست می دهد و برای ادراک نوینی از واقعیت آماده می شود.
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 20:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
سقراط فیلسوف را،که انقلابی حقیقی در اندیشه ی بشری برانگیخت(و به همین دلیل محکوم به مرگ شد)،همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلی شهر می دیدند.
یک روز،یکی از شاگردانش پرسید:استاد،از شما آموختم که یک حکیم،زندگی ساده دارد.شما حتی یک جفت کفش از خود ندارید.
سقراط پاسخ داد:درست است.
شاگرد ادامه داد:با این حال،هر روز شما را در بازار شهر، و در حال تحسین کالاها می بینم.آیا اجازه می دهید پولی جمع کنیم تا بتوانید چیزی بخرید؟
سقراط پاسخ داد:هر چه را که میخواهم دارم،اما عاشق این هستم که به بازار بروم تا ببینم آیا بدون انبوه این چیزها،هم چنان خشنود خواهم ماند؟
برگرفته از کتاب "دومین مکتوب" اثر "پائولو کوئیلو"
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:59  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دو مرد کنار دريا قدم ميزدند.يکي از آنها به خاطر مشکلات قلبي اش و توصيه ي پزشک بر اين که صبح ها پياده روي کند،چنين مي کرد.ديگري به اين خاطر آنجا بود که پياده روي يکي از بزرگترين لذتهاي زندگي اش بود.
مردي که مشکل قلبي داشت،ميگفت:کاش اين پياده روي زودتر تمام شود!قدم زدن در کنار دريا خسته کننده است!
ديگري اين تعبير را نمي فهمد؛در جهان او،قدم زن فرح بخش است.
مردي که مشکل قلبي داشت،مي توانست از آنچه در زندگي اش رخ داده بود،بهره ببرد.هر فعاليت حاصل از عشق،انگيزه اي براي لذت و تفريح است.اما نتوانست چنين کند؛پياده روي يک درمان پزشکي بود،نه بيشتر.براي همين،يک ساعت و نيم شادي،به شکنجه و عذاب تبديل ميشود.
برگرفته از کتاب "دومين مکتوب" اثر "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در افسانهاي قرون وسطايي آمده است که در سرزميني که امروز اسمش استرالياست، خانوادهي برکهارد ــ شامل مرد، زن و کودک ــ در مهمانيهاي شب کريسمس با شعرخواني، خواندن چکامههاي قديمي خنياگران و تردستي، سر مردم را گرم ميکردند. البته هيچوقت پولي براي خريدن عيدي نميماند، اما مرد هميشه به پسرش ميگفت:
«ميداني چرا با اين همه بچهاي که توي دنيا هست، کيسهي بابانوئل هيچ وقت خالي نميشود؟ براي اينکه کنار همهي آن اسباببازيها، چيزهاي خيلي مهمي توي کيسهاش دارد که اسمشان هداياي نامرئي است. بابانوئل سعي ميکند در مقدسترين شب مسيحيان، به خانههاي فقرا آرامش و همدلي ببرد. جايي که عشق نباشد، بابانوئل دانهي ايمان را در دل بچهها ميکارد. به جايي که آينده تاريک و غيرمطمئن به نظر ميرسد، اميد ميبرد. ما، فرداي شبي که بابانوئل به ديدنمان ميآيد، شاديم که هنوز زندهايم و ميتوانيم کار کنيم و کار ما، شاد کردن دل مردم است. اين را هيچ وقت فراموش نکن.»
مدتها گذشت و پسرك بزرگ شد. يك روز خانوادگي از جلوي صومعهي نوساز ملك گذشتند.
«پدر، يادت ميآيد سالها پيش داستان بابانوئل و هداياي نامرئياش را برايم گفتي؟ به نظرم يک بار يکي از اين عيديها را گرفتم: آرزوي کشيش شدن به دلم افتاد. اشکالي ندارد اولين قدم را براي رسيدن به اين رؤيايم بردارم؟»
با اينکه خانواده به شدت به حضور پسرشان احتياج داشتند، اما آرزوي او را درک کردند و به آن احترام گذاشتند. در صومعه را زدند و راهبها گرم و با محبت از آنها استقبال کردند و پسرک را به کارآموزي پذيرفتند.
عيد کريسمس رسيد. درست در همان روز، در صومعهي ملک معجزهاي اتفاق افتاد: مريم مقدس، با عيساي کوچک در آغوشش، تصميم گرفت به زمين بيايد و سري به آن صومعه بزند.
تمام کشيشها صف کشيدند و هرکدامشان با غرور جلوي مريم عذرا ايستاد تا به او و فرزندش اداي احترام کند. يکيشان نقاشيهايي را نشان بانو داد که صومعه را تزئين کرده بود، ديگري نسخهاي از کتاب مقدس را نمايش داد که نوشتن و تصويرگري آن صد سال طول کشيده بود و سومي، نام تمام قديسان را از بر خواند.
در انتهاي صف، بکهارد جوان با اضطراب منتظر نوبتش بود. از خانوادهاي ساده بود و فقط تردستي و بالا انداختن توپها را ياد گرفته بود.
وقتي نوبتش رسيد، کشيشهاي ديگر خواستند مراسم را تمام کنند، چرا که اين تردست سابق، چيزي نداشت تا به آن مراسم باشکوه اضافه کند.
اما پسرک هم ته دلش ميخواست هديهاي به مسيح و عذرا بدهد. زير نگاههاي سرزنشبار برادران صومعه، چند تا پرتغال از جيبش درآورد و شروع کرد به بالا انداختن و گرفتنشان و درست کردن دايرهي قشنگي در هوا، درست مثل زماني که با خانوادهاش به مهمانيها و جشنهاي محلي ميرفت.
در همان لحظه، عيساي کوچک که در آغوش مادرش آرام نشسته بود، با خوشحالي شروع کرد به دست زدن. و بانوي مقدس دستش را دراز کرد تا بکهارد جوان چند لحظهاي کودک را در بغلش بگيرد. بکهارد تردست بود که اين افتخار نصيبش شد.
افسانه ميگويد که به خاطر اين اتفاق، هر دويست سال يک بار، بکهارد جديدي در صومعهي ملک را ميزند، از او استقبال ميکنند و در تمام مدتي که آنجاست، دل اطرافيانش را شاد ميکند.
نويسنده:پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:19  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.
مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:16  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کالين ويلسون که امروز نويسنده ي مشهوري است،وسوسه ي خودکشي را که در شانزده سالگي به او دست داده بود،چنين توصيف ميکند:وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه ي زهر را برداشتم.زهر را در ليوان پيش رويم خالي کردم،غرق تماشايش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ي احتمالي اش را در ذهنم تصور کردم.سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم،و بويش به مشامم خورد،در اين لحظه،ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش آن را در گلويم احساس کنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم.احساس آسيب زهر آن چنان حقيقي بود که گويي به راستي آن را نوشيده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز اينکار را نکرده ام.در طول چند لحظه اي که آن ليوان را در دستم گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه ميکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،پس شجاعت ادامه دادن زندگي ام را هم دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:12  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
"پک" مسواک برقی اش رو روشن کرد.
"میچ" هم گیتار برقی اش را روشن کرد.
"ریک" دستگاه سی دی اش را روشن کرد.
"لیز" هم ویدیو ش رو روشن کرد.
مامان پتوی برقی ش رو روشن کرد.
بابا هم تلویزیون روشن کرد.
من هم مو خشک کن ام رو روشن کردم , آهای !!! چراغ هارو کی خاموش کرد؟؟؟
از کتاب بالا افتادن اثر"شل سیلوراستاین"
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 14:29  توسط فرزانه ترین دیوانه , در چشم قسمتی از روح خداوندی
|
مرد جواني , از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، پشت هاي يک نمايشگاه به سختي را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود .
مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلاخره روز فارغ التحصيلي فرار سيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر , کنجکاو ولي نااميد . جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا , که روي آن نام او طلاکوب شده بود , يافت .
با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام ما و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش , حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که در , تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي که به خانه پدررسيد . در قلبش احساس غم و پشيماني کرد . اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟ !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:54  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسي گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالاي آن مقداري موز گذاشته شده بود قرار دادند
هربار که ميموني از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون هاي ديگر را با دوش آب سرد خيس کردند.
پس از مدتي، هر ميمون که از نردبان بالا رفت ميمون هاي ديگر ميموني را که از نردبان بالا رفته بود را کتک زدند.
پس از مدتي، هيچ ميموني ديگر جرات اينکه از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه او بسيار عميق بود.
دانشمندان تصميم ميگيرند يکي از ميمون ها را با ميمون جديدي عوض کنند. ميمون تازه اولين کاري که مي کند براي بدست آوردن موز از نردبان بالا مي رود. ولي ميمون ها ديگر او را محکم کتک مي زنند
پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه وارد فرا مي گيرد که نبايستي از نردبام بالا برود، اما هرگز نميداند چرا.
ميمون دوم جايگزين مي شود و همان وضع ادامه مي يابد. ميمون اول هم در کتک زدن ميمون دوم همکاري مي کند. ميمون سوم جايگزين مي شود و همان وضع کتک زدن ادامه ميابد. ميمون چهارم جايگزين مي شود و همچنان کتک زدن هر ميموني که از نردبان بالا مي رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين مي شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامي ميابد.
حالا آنچه مانده ميمون هاي جديدي هستند که حتا هيچکدامشان دوش آب سرد را هرگز تجربه نکرده اند، ولي همچنان هر ميموني که از نردبان بالا مي رود را کتک مي زنند.
اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا آناني را که از نردبان بالا ميروند را کتک مي زنند، مطمئن باشيد جواب مي توانست اين باشد...
”من نميدانم – اين روش کاري است که در اينجا مرسوم است“
آيا اين بنظر شما مانوس و خودماني نيست؟؟
اين دست يافت فراغت را که اين موضوع را با ديگران شريک بشويد از دست ندهيد، زيرا ممکن است آنها هم از خودشان بپرسند چرا ما به آن کار هائي که مي کنيم ادامه مي دهيم، اگر راه ديگري در آن بيرون وجود دارد که عاقلانه تر است!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان را به علت اینکه کمی طولانی بود و برای جلوگیری از شلوغ شدن وبلاگ در ادامه ی مطلب قرار میدم.امیدوارم لذت ببرید.از اسمش معلومه که خیلی جالب هست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:51  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
دو کشتي جنگي ماموريت يافته بودند،براي آموزش نظامي به مدت چند روز در هوايي طوفاني مانور بدهند.من در کشتي فرماندهي خدمت ميکردم و با نزديک شدن شب در پل فرماندهي _که همان عرشه کشتي است_نگهباني ميدادم.هواي مه آلود سبب شده بود که ديد کمي داشته باشيم.در نتيجه ناخدا نيز در پل فرماندهي ايستاده بود تا همه ي فعاليتها را زير نظر داشته باشد.
پاسي از شب نگذشته بود که ديده بان روي پل فرماندهي گزارش داد:((نوري در سمت راست جلوي کشتي به چشم ميخورد.))
ناخدا فرياد زد:((آيا نور ثابت است يا به طرف عقب حرکت ميکند؟))
ديده بان جواب داد:((ثابت است.))به اين مفهوم بود که در مسيري هستيم که به هم برخورد ميکنيم.
ناخدا به مامور ارسال علائم گفت:((به آن کشتي علامت بده که رو در وري هم هستيم.توصيه ميکنم 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
جواب علامت اين بود که:((شما بايد 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
ناخدا گفت:((علامت بده که من ناخدا هستم و آنها بايد 20 درجه تغيير مسير بدهند.))
پاسخ آمد:((من مهناوي دوم هستم و بهتر است شما 20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
در اين هنگام که ناخدا به خشم آمده بود،تفي به زمين انداخت و گفت:((علامت بده که از يک کشتي جنگي علامت فرستاده مي شود.20 درجه تغيير مسير بدهيد.))
پاسخ آمد:((من فانوس دريايي هستم))
((و ما تغيير مسير داديم.))
اصول مانند فانوس دريايي اند.تکان نميخورند.نميتوانيم آنها را بشکنيم.با کوشش براي شکستن آنها،خود را ميشکنيم.اما ميتوانيم آنها رو بياموزيم،به کار بنديم و بابت آنها شکرگزار باشيم.
برگرفته از کتاب "هفت عادت مردمان موثر" اثر "استفان کاوي"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک جادوگر قدرتمند که ميخواست سراسر قلمرو پادشاهي را نابود کند.روزي معجوني جادويي ساخت و آن را در چاهي ريخت که همه ساکنان شهر از آن مينوشيدند.هر کس از آب آن چاه مينوشيد،ديوانه ميشد.صبح روز بعد،همه مردم از آب آن چاه نوشيدند و ديوانه شدند.غير خود شاه و افراد خانواده اش که چاه مخصوصي داشتند و جادوگر نتوانسته بود آن را مسموم کند.شاه نگران شد و کوشيد با صدور سلسله فراميني براي حفظ امنيت ملي و سلامتي عمومي،مردم را تحت اختيار خود در بياورد،ولي چون پليسها و کارآگاهان هم از آب مسموم خورده بودند،تصور ميکردند فرامين پادشاه احمقانه هست،و بنابراين توجهي به آنها نميکردند.ساکنان سرزمين با شنيدن فرامين مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و دستورات نامعقول صادر ميکند.به طرف قصر رفتند و با شعارهايي تند،خواستار کناره گيري او شدند.پادشاه نااميدانه تصميم گرفت از مقامش استعفا بدهد،ولي همسرش مانع شد و گفت:بيا برويم از همان چاه عمومي آب بنوشيم.بعد ما هم مثل آنها ميشويم.و همين کار را کردند.پادشاه و ملکه از چاه ديوانگي آب نوشيدند و بي درنگ شروع کردند به هذيان گفتن.مردم نيز بلافاصله توبه کردند،اگر شاه اين اندازه خردمندانه سخن ميگفت،چرا نبايد بر کشور حکومت کند؟مردم کشور در صلح و صفا به زندگي ادامه دادند.هر چند رفتار ساکنانش بسيار متفاوت با کشورهاي همسايه بود ولي پادشاه توانست تا آخرين روزهاي حيات،بر تخت بنشيند.
برگفته از کتاب "ورونيکا تصميم دارد بميرد" از "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:44  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:11  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:8  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در يکي از جزاير اندونزي،دانشمندي که روي ميمونها تحقيق ميکرد،توانست به ميموني ياد بدهد که پيش از خوردن موز،آن را در آب رودخانه بشويد.ميوه زماني که از گل و لاي پاک شود،طعم بهتري دارد.دانشمند که اين کار را تنها براي نوشتن مقاله اي درباره ي کالبد آموزش پذير ميمونها انجام ميداد ولي تصور عواقب آن را نکرد.زماني که مشاهده کرد ساير ميمونهاي جزيره هم همينکار را ميکنند،شگفت زده شد.تا اينکه در روزي زيبا،زماني که تعداد معيني از ميمونها ياد گرفتند موزهايشان را بشويند،ميمونهاي ساير جزاير هم همين کار را تقليد کردند.شگفت آور بود،چون ميمونهاي جزاير ديگر،هيچ رابطه اي با ميمونهاي جزيره اي نداشتند که او در آن آزمايش ميکرد.
در اين مورد تحقيقات علمي زيادي شده است.توجيه اين امر اين است که وقتي تعداد معيني از افرار تکامل ميابند،همه نوع بشر تکامل خواهد يافت.نميدانيم چند نفر لازم است،ولي واقعيت دارد.
برگرفته از کتاب "در کنار رود پيدرا نشستم و گريستم" از "پائولو کوئيلو"
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:1  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این مطلب رو تقدیم میکنم به یکی از بهترین دوستام که دلشو با قضاوت سریع خودم شکوندم.خودش میدونه با کی هستم.من با قضاوتم اونو ناراحت کردم.اون الان من رو بخشیده چون دلش دنیایی نیست بلکه دریایی هست.ولی یه بار دیگه ازش معذرت میخوام.بچه ها زود قضاوت نکنید.بدست آوردن دلی که شکسته خیلی سخته.این مطلب رو واسه آدم بزرگهایی میذارم که دل بچه هارو میشکونند.
فکر کنيد
به دو سوال زير پاسخ دهيد :
1-- اگر شما زن حامله اى را بشناسيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟
اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند ؟؟
بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم .
2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟
الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد .
ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .
ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست .
شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟
لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تصمیم گرفتید؟ فکر میکنید جواب را میدانید؟
و اما پاسخ پرسش ها :
1 -- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است .
2 -- كانديداى دومى وينستون چرچيل است .
و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !!
و اما پاسخ به پرسش نخست :
اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !!
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:40  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
این داستان یکی از نوشته های نویسنده ی معروف برزیلی یعنی پائولو کوئیلو هست.اسم داستان هست "جایی در بهشت".بخونید و چگونگی تحقق معجزه ی خدا رو ببینید.
چون داستان طولانی بود اونو تو ادامه ی مطلب میذارم.بخونید.فکر کنید.یاد بگیرید.اگر وقت کردید محبت کنید و نظر بدید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:19  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين
دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.
ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .
دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنت ؟» ـ «بله »
بعد از زن مي پرسد : « شوهرت ؟ » ـ «بله »
سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .
سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.
ماكس فريش
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:10  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو ان ت خاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!! »
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:56  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
پسر كوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يك سنتي پيدا كرد .او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد .
او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:42  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
كوهنوردي ميخواست به قلهاي بلندي صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خداي من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:5  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه A«راز خوشبختيA» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»
جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نميتواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانهاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»
مرد جوان اينبار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود مينگريست. او باغها را ديد و كوهستانهاي اطراف را، ظرافت گلها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.
خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتيهاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»
بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:26  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.
سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.
گدارا که نمی دانست چه خبراست به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.
وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش ریش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"
داوینچی شگفت زده پرسید :
کجا ؟!
جوان ژنده پوش گفت :
"سه سال پیش ، قبل ازینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !!!!]
برگفته از کتاب:"شیطان و دوشیزه پریم" از "پائولو کوئیلو" ی برزیلی.
کتابش تو اینترنت نیست وگرنه واستون میذاشتم.حتما بخرید و بخونید.من خوندم موضوع جالبی داره.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:39  توسط قسمتی از روح خداوندی
|