سنگ ریزه ی صحیح
مردی شنید که کیمیاگری،در صحرایی در همان نزدیکی،حاصل سال ها مرارتش را گم کرده است: حجر کریمه را،که هر فلزی را به طلا مبدل می کرد.به فکر افتاد که حجر کریمه را پیدا کند و ثرومند شود،و سر به صحرا گذاشت.نمی دانست حجر کریمه به چه شکلی است و از این رو،هر سنگ ریزه ای را که می یافت،به گیره کمربندش می مالید تا ببیند چه پیش می آید.
یک سال گذشت،سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.اما مرد،با اشتیاق به جست و جو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد.دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید،بی آن که دیگر توجهی بکند به آن چه انجام می داد.
یک شب،پیش از خواب،متوجه شد که گیره ی کمربندش طلا شده است!
اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب؟ مدت ها بود که به حاصل تلاشش توجه نکرده بود.چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود،به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.چیزی که قبلا یک ماجرا بود،به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود.
دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بود،گیره ی کمربندش طلا بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد.راه درست را انتخاب کرده بود،اما به معجزه ای که منتظرش بود،توجه نکرده بود.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
یک سال گذشت،سالی دیگر هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.اما مرد،با اشتیاق به جست و جو برای یافتن سنگ جادویی ادامه داد.دره ها و کوه های صحرا را پشت سر گذاشت و سنگی را از پس سنگی دیگر به گیره کمربندش مالید،بی آن که دیگر توجهی بکند به آن چه انجام می داد.
یک شب،پیش از خواب،متوجه شد که گیره ی کمربندش طلا شده است!
اما کدام سنگ باعث این اتفاق شده بود؟ این معجزه روز رخ داده بود یا شب؟ مدت ها بود که به حاصل تلاشش توجه نکرده بود.چیزی که قبلا جست و جویی با هدفی مشخص بود،به مشقتی مالوف تبدیل شده بود که هیچ تمرکز یا لذتی در آن نبود.چیزی که قبلا یک ماجرا بود،به اعمال شاقه ی بی حاصلی تبدیل شده بود.
دیگر نمی دانست سنگ درست کدام بود،گیره ی کمربندش طلا بود و دیگر استحاله ای رخ نمی داد.راه درست را انتخاب کرده بود،اما به معجزه ای که منتظرش بود،توجه نکرده بود.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:18  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
