مهاتما به خريد مي رود
مهاتما گاندي،پس از استقلال هندوستان،سفري به انگلستان داشت.همراه چند نفر از خيابان هاي لندن مي گذشت که ناگهان توجهش به ويترين يک جواهر فروشي معروف جلب شد.
گاندي همان جا ماند و به سنگ هاي قيمتي و جواهرات خوش تراش خيره شد.صاحب جواهر فروشي بي درنگ او را شناخت و به خيابان رفت و به او سلام کرد:
- «باعث افتخارم است که مهاتما اين جايند و کار ما را تماشا مي کنند.ما اجناس بسيار گران بها و زيبا و هنرمندانه اي داريم و مايليم هديه اي به شما بدهيم.»
گاندي پاسخ داد:«بله،دارم با شگفتي بسيار،تحسين مي کنم. و بيش تر از خودم تعجب مي کنم،چون مي بينم که مي توانم هديه ي گران بهايي بگيرم،اما مي توانم هيچ چيز نگيرم،و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند.»
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:45  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
