از کجا می دانید این اتفاق در زندگی من خیر است؟
سال ها قبل،در دهکده ای فقیر،دهقانی با پسرش زندگی می کرد.داروندارش تکه ای زمین،کلبه ای پوشالی و اسبی بود که از پدرش به او رسیده بود.
روزی،اسب گریخت و مرد ماند که چه گونه زمینش را شخم بزند.همسایه ها – که به خاطر صداقت و شرافتش احترام زیادی به او می گذاشتند – به خانه اش آمدند تا تسلایش بدهند.دهقان از همه تشکر کرد،اما بعد پرسید:
- «از کجا می دانید این اتفاق برای من یک بدبختی بوده؟»
کسی به بغل دستی اش گفت:«نمی تواند حقیقت را بپذیرد،بگذار هر طور دلش می خواهد فکر کند.این طوری کم تر غصه می خورد.»
و بعد در حالی که وانمود می کردند حق با اوست،از آن جا رفتند.
یک هفته بعد،اسب به طویله برگشت،اما تنها نبود؛مادیان زیبایی هم با خود آورده بود.همسایه ها دوباره به خانه ی او رفتند تا به او تبریک بگویند.
- «قبلا فقط یک اسب داشتی،اما حالا دو تا داری! تبریک!»
دهقان پاسخ داد:«از همه تان متشکرم.اما از کجا می دانید این اتفاق در زندگی من خیر است؟»
همه فکر کردند دیوانه شده و از آن جا رفتند و با خود گفتند:«واقعا نمی فهمد که خدا برای او هدیه ای فرستاده؟»
یک ماه بعد،پسر دهقان خواست مادیان را رام کند.اما مادیان لگدی به پسرک زد.پسرک افتاد و پایش شکست.
همسایه ها به عیادت پسر دهقان آمدند.کدخدا نیز همدردی زیادی با مرد دهقان کرد.
مرد از همه تشکر کرد،اما پرسید:«از کجا می دانید این اتفاق در زندگی من،یک بدبیاری بوده؟»
همه تعجب کردند.همه فکر می کردند بلایی که بر سر پسرک آمده،یک بدبختی بزرگ است.
- «راستی راستی دیوانه شده؛شاید پسرش تا آخر عمر لنگ بشود،و هنوز فکر می کند که شاید این یک بدبختی نباشد.»
چند ماه گذشت،کشور همسایه به آن ها اعلام جنگ داد.پادشاه در تمام کشور اعلام کرد که مردان جوان باید به سپاه ملحق بشوند.تمام پسران جوان آن ده نیز مجبور شدند به جنگ بروند،به جز پسر دهقان،که پایش شکسته بود.
هیچ کدام از پسران جوان زنده برنگشتند.پای پسر خوب شد،اسب ها زاد و ولد کردند و کره اسب ها را به قیمت خوبی فروختند.دهقان به دیدار همسایه ها رفت تا به آن ها تسلیت بگوید و کمک شان کند.اما هر کدام از همسایه ها که شکایت می کرد،دهقان می گفت:«از کجا می دانی که این یک بدبختی است؟» و اگر کسی خیلی خوشحال می شد،می گفت:«از کجا میدانی این اتفاق خیر است؟» و اهالی ده دیگر می دانستند که زندگی چهره های گوناگون و معانی مختلفی دارد.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
روزی،اسب گریخت و مرد ماند که چه گونه زمینش را شخم بزند.همسایه ها – که به خاطر صداقت و شرافتش احترام زیادی به او می گذاشتند – به خانه اش آمدند تا تسلایش بدهند.دهقان از همه تشکر کرد،اما بعد پرسید:
- «از کجا می دانید این اتفاق برای من یک بدبختی بوده؟»
کسی به بغل دستی اش گفت:«نمی تواند حقیقت را بپذیرد،بگذار هر طور دلش می خواهد فکر کند.این طوری کم تر غصه می خورد.»
و بعد در حالی که وانمود می کردند حق با اوست،از آن جا رفتند.
یک هفته بعد،اسب به طویله برگشت،اما تنها نبود؛مادیان زیبایی هم با خود آورده بود.همسایه ها دوباره به خانه ی او رفتند تا به او تبریک بگویند.
- «قبلا فقط یک اسب داشتی،اما حالا دو تا داری! تبریک!»
دهقان پاسخ داد:«از همه تان متشکرم.اما از کجا می دانید این اتفاق در زندگی من خیر است؟»
همه فکر کردند دیوانه شده و از آن جا رفتند و با خود گفتند:«واقعا نمی فهمد که خدا برای او هدیه ای فرستاده؟»
یک ماه بعد،پسر دهقان خواست مادیان را رام کند.اما مادیان لگدی به پسرک زد.پسرک افتاد و پایش شکست.
همسایه ها به عیادت پسر دهقان آمدند.کدخدا نیز همدردی زیادی با مرد دهقان کرد.
مرد از همه تشکر کرد،اما پرسید:«از کجا می دانید این اتفاق در زندگی من،یک بدبیاری بوده؟»
همه تعجب کردند.همه فکر می کردند بلایی که بر سر پسرک آمده،یک بدبختی بزرگ است.
- «راستی راستی دیوانه شده؛شاید پسرش تا آخر عمر لنگ بشود،و هنوز فکر می کند که شاید این یک بدبختی نباشد.»
چند ماه گذشت،کشور همسایه به آن ها اعلام جنگ داد.پادشاه در تمام کشور اعلام کرد که مردان جوان باید به سپاه ملحق بشوند.تمام پسران جوان آن ده نیز مجبور شدند به جنگ بروند،به جز پسر دهقان،که پایش شکسته بود.
هیچ کدام از پسران جوان زنده برنگشتند.پای پسر خوب شد،اسب ها زاد و ولد کردند و کره اسب ها را به قیمت خوبی فروختند.دهقان به دیدار همسایه ها رفت تا به آن ها تسلیت بگوید و کمک شان کند.اما هر کدام از همسایه ها که شکایت می کرد،دهقان می گفت:«از کجا می دانی که این یک بدبختی است؟» و اگر کسی خیلی خوشحال می شد،می گفت:«از کجا میدانی این اتفاق خیر است؟» و اهالی ده دیگر می دانستند که زندگی چهره های گوناگون و معانی مختلفی دارد.
برگرفته از کتاب "قصه هايي براي پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئيلو
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط قسمتی از روح خداوندی
|
